هميشه بـايد کسـی باشد کـــه معني سه نقطه‌های انتهای جمله‌هايت را بفهمد...


هميشه بـايد کسـی باشد...


تا بغض‌ هايت را قبل از لرزيدن چانه‌ات بفهمد...


بايد کسی باشد...


کـــه وقتي صدایت لرزيد بفهمد...


کـــه اگر سکوت کردی ، بفهمد...


کسی بـاشد...


کـــه اگر بهانه گيـر شدی بفهمد...


کسی بـاشد...


کـــه اگر سر درد را بهانه آوردی براي رفتـن و نبودن بفهمد به توجّهش احتياج داری...


 

بفهمد کـــه درد داری


کـــه زندگی درد دارد


 

بفهمد کـــه دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است

   

بفهمد کـــه دلت برای قدم زدن زيرِ باران...

   

برای بوسيـدنش...

 
برای يک آغوشِ گَرم تنگ شده است


اصـــــلا به روی خـــودم هـــــم نمے آورم که نیـــستی
هـــــر روز صبـــــح
شـــماره ات را مےگـــیرم
زنـــــی می گوید: دســتگــاه مشـــترک …
حرفــــش را قــطــع مےکنم
صدایـــت چرا انقـــدر عـــوض شـــده عزیـــزم؟
خوبی؟ ســــرما که نخورده ای؟
مے دانی دلـــم چقـــدر بـــرایـــت تنـــگ شـــده است؟
چنـــد ثانیــه ای ســـکوت مے کنم
من هـم خـــوبم
مزاحــمت نمے شوم
اصـــلا به روی خـــودم هـــم نمے آورم کـه نیــســتی !

باز هم نگرانی و دلشوره ...


ادامه نوشته

مهربانم دلتنگت هستم ...


ادامه نوشته

کجائی خدا ؟!

داری چیکار می کنی خدا ؟ هنوز نوبت من نشده که نگاهم کنی و کمکم کنی ؟ یا سرت حسابی شلوغه و نمی بینیم ؟ نکنه یه وقت فراموشم کرده باشی تو هم ؟ من که نمی دونم کدوم یکی از ایناست ، فقط می بینم که تو خیلی وقته با من نیستی و هرچی باهات حرف می زنم و کمک می خوام ازت هیچ کاری نمی کنی و اصلا محل نمی زاری که منم هستم ، انگار که انگار منم بنده ات هستم و دردی تمام جسم و روحم و گرفته و چشم به لطف و بزرگیت دوختم !!!!

خانواده آدم که جای خودشونو دارن و تا همیشه عزیز و دوست داشتنی هستن ، اگه یه وقت یکی از اقوام و آدم از دست بده درسته که سخته و ناراحت می شه ولی فراموش می شه ضمن اینکه بعضی از فامیل ها هم بود و نبودشونفرقی نداره و بعضی هم که نبودنشون و ترجیح می ده چون ناخواسته باهاشون نسبت پیدا کردیم اما تو که همه چی و بهتر از همه بنده هات می دونی حتما می دونی از دست دادن و دور شدن از دوست چقدر سخته ؟ مخصوصا دوستی که گل سرسبدشون باشه و بهترین و صمیمی ترین دوستت باشه ، از دست دادن همچین کسی فاجعه نیست ؟ من از تو که خدا و خالق من هستی توقع دارم ، می دونم شاید اگه چیز مادی ازت می خواستم تا الان بارها بهم داده بودیش و اینی که می خوام خیلی باارزشه و قابل قیاس با هیچی نیست که معیار بزاریم و بسنجیمش ، قطعا به همین خاطر هم هست که این حاجتم و برآورده نکردی . می ترسم خدا ، از این می ترسم که انقدر این دوری عادی بشه براش که کلا فراموش کنه من منتظر و چشم به راهشم ....

طاقتم هم که خیلی وقته تموم شده ، یه کاری بکن لطفا ....

ازت خواهش می کنم التماست می کنم خدا منو زودتر لایق اون بکن ، می دونی چیه ؟ روی مینیمم هم اصلا فکر نکن و ماکزیممش و در نظر بگیر چون نمی خوام دیگه ناراحتش کنم ، نگو تو لیاقتش و نداری که خودمم اینو می دونم ولی می تونم این لیاقت و پیدا کنم اونم با کمک تو ....

دیگه خسته شدم از این خیالپردازی ها و حدس و گمان که کجاست و چکار می کنه و حالش چطوره و ...

می خوام خود نازنینشو ببینم ، صداشو بشنوم و .... ای خدااااا یعنی می شه ؟؟؟ بعد از این همه سیاهی و تاریکی و رنج می شه دوباره خورشید طلوع کنه و به زندگیم حیات دوباره ببخشه ؟؟؟؟

یادت نره که عزیزم و به خودت سپردمش و از خودت خواستم که همیشه مراقبش باشی

به فکر منم باش و یه نظری بهم کن ...



خُــــــــــــــدایا!

بَحث نکنـــــ

مَنــــــ از تو تنهاترمـــــــ....




29bd62447111655c31d53c21e5815896-425


من

 

بی تو

 

در غریب ترین شهر عالمم...

 


بی من

 

تو در کجای جهانی

 

که نیستی؟!...

برای تو عزیزم نوشتم


ادامه نوشته


http://www.uplooder.net/img/image/66/dbe9900c75c76482792a5f4d9a3dc4d9/16253_538352986238309_1153025291_n.jpg

زندگی ...


زندگی مثل آب توی لیوانه ترک خورده میمونه..
بخوری تموم میشه..
نخوری حروم میشه..
از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه!


کاش اینو زودتر قبول می کردم ، وقتی بهم می گفت امروز و زندگی کن و به فکر فردا نباش ، تو دلم می گفتم وقتی می بینم یه روز ترکم می کنی و دیگه نمی بینمت چجوری می تونم بهش فکر نکنم ؟!

ولی مثل همه حرفهای دیگه اش اینم درست بود ...... دلم می خواد و بزرگترین آرزوم اینه که یکبار دیگه فرصتی پیدا کنم تا بتونم باهاش زندگی کنم و از درسائی که گرفتم استفاده کنم و قبل از اینکه از هم جدا بشیم خوشحالش کنم و دیگه ناراحت نباشه که عمرش و با من گذروند ...

هرچیزی احتمال داره مگه نه ؟ وقتی گفتی من باعث ناراحتیت شدم و احتمالش هست که بازم این کارو بکنم ، پس حالا منم می تونم بگم تو که بخشیدیم و برگشتی کنارم احتمال داره بازم این کارو بکنی .

امیدوارم باز هم این خانمی و تکرار کنی و بیای تا با تو خوشبختی و دوباره حس کنم


تا روزی کــه بــود،
دســت هــایــش بــوی گــل ســرخ مــی داد!
از روزی کــه رفــت
گــل هــای ســرخ
بــوی دســت هــای او را مــی دهنــد . . .


ایکاش برگرده و تمام روزها و لحظات خوب  تکرار بشن ... دلم هوای تازه می خواد ، هوائی پر از عطر تن دوست ، دوستی صادق و بی ریا و بی همتا ....


سخت افسوس می خورم
برای تمام روزهایی
که بی تو ..
گذشتند
و
تمام شب هایی
که با تو ..
نمی گذرند!
می بینی دلبرم؟
هنوز رویایت تمام زندگی من است!


ایـنـکـــه
میـان دسـتـانَـت
لـحـظـه ای‌ چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم…
و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای‌
نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد
نمیــــدانــــــی‌ …
چه هـیـجـــانــــی‌ ست …


بازم فصل مزخرف و بیخود امتحانات شروع شد ، البته این تنفری که از امتحان دارم بخاطر نبودن توئه چون کل فکر و ذکرم پیش توئه و تمرکز روی درس ندارم ، فقط دارم همینجوری درس هارو پاس می کنم اما نمره هام و معدلم اونی نیست که دلم می خواد و باید باشه . هر ترم می گم انشااله تو برمی گردی و خیالم راحت می شه که هستی و دیگه نگرانی ندارم ، وقتی هم که روحیه خوبی داشته باشم مطمئنا خیلی تغییر می کنه نتایج امتحانم . هیچی مثل تو و بودنت به من انگیزه و شادابی و نشاط نمی ده ، وقتائی که کنارم بودی و می دیدمت خیلی احساس خوشبختی می کردم و همیشه یه خودم می گفتم خوش شانس ترین و خوشبخت ترین مرد روی زمینم . نمی تونم خودمو گول بزنم و بگم زندگی بالا و پائین داره چون اشتباه کردم و اگه اون اشتباه بد و نمی کردم تو دلخور نمی شدی و در نتیجه هنوزم با هم بودیم و می دیدمت .

هروقت بهت فکر می کنم پیش خودم می گم یعنی الان کجاست ؟ حالش چطوره ؟ چکار داره می کنه ؟ دست راستش هنوزم درد می گیره یا خوب شده ؟ فشار خونش چی ؟ مراقب خودش هست که فشارش بالا نره و بازم مثل اون دفعه سردرد شدید نگیره ؟ تهِ تهِ اینا می دونی چی می گم ؟ به خودم لعنت می فرستم و بد و بیراه می گم و از خدا می خوام خودش مراقبت باشه .....

هنوزم با عکس هات زنده ام و وقتی نگاهشون می کنم تو خاطراتمون غرق می شم و ثانیه به ثانیه اش و مرور می کنم و حسرت می خورم .

بزرگترین آرزوم اینه که تو بازم ببخشیم و بهم فرصت بدی تا همه بدی هام و جبران کنم . نباید اینجوری می شد سمیرا ، نباید با خاطره بدی ترکم می کردی .....

دلخوشیم بازم به خودته چون کینه ای نیستی و گذشته رو زود فراموش می کنی و بخشنده و با گذشتی ، همیشه خودت می گفتی معلوم نیست یه ساعت دیگه چه تصمیمی بگیری و نسبت به مسئله ای که تصمیم می گیری شاید تجدید نظر کنی و تصمیمت کلا عوض بشه ، امیدوارم اینبار هم درمورد من این اتفاق بیفته و این کار و بکنی و بیای پیشم تا چیزائی و که من خراب کردم دوباره با هم بسازیمشون .

دوستت دارم عزیزم 


شبخون ...

ببین،ببین،این گریه ی یه مرده
مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین،ببین،این آخرین صدای
این بیصدا شبخون کوچه گرده

قلب پاییزی من باغ دلواپسیه

خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه


شب من با سفر تو شب معراج عذابه
تو نباشی موندن من مثل پرواز تو خوابه
مرگ غرورمو ببین زوال غمگین شعر و شکوفه و نوره
زوال قلبمو ببین تنها تو می بینی چشم شب و زمین کوره

تو نباشی کی با اشکم فال خوب و بد بگیره
کی منو از سایه های این شب ممتد بگیره
بی تو با این در به در هق هق شب گریه هاست
مرد غمگین صدا بی تو مرد بی صداست

ببین،ببین،این گریه ی یه مرده
مردی که گریه هاش ظهور درده
ببین،ببین،این آخرین صدای
این بیصدا شبخون کوچه گرده

قلب پاییزی من باغ دلواپسیه

خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه

 

جشن دلتنگی

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو،شب بی من،شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن،شب مردن،شب دل کندن من از ما بود


واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود

 

به دادم برس،به دادم برس،تو ای ناجی تبار من
به دادم برس،به دادم برس،تو ای قلب سوگوار من


سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من مر هم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه،جاده ی سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد تو غبار تباهی


با من نیاز خاک زمین بود تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی


به دادم برس،به دادم برس،تو ای ناجی تبار من
به دادم برس،به دادم برس تو ای قلب سوگوار من


شب بی تو،شب بی من شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن،شب مردن،شب دل کندن من از ما بود

 

 

دیگه قسم ات نمی دم ....


ادامه نوشته

دلی رو که عاشقش کردی بی پناه و تنها و بی کس نزار ...!!

گاهی برگرد ، ببینش و دستشو توی دستت بگیر ،

شاید تو ندونی چقدر بهت نیاز داره و حتی یه لحظه دیدنت چه ارزشی براش داره .

نمی شه من توصیف کنم ، تا کسی همه کست نشه و این حس و تجربه نکنی نمی فهمی چی می گم !

ماه عسل ...

چقدر این برنامه ماه عسل احسان علیخانی و دوست دارم ، همیشه روی سوژه ها و موارد خاص و خوبی برنامه درست می کنه .

امشب که 29 ماه مبارک رمضانِ مهمون های برنامه اش کسانی بودن که بخاطر تصادف و نداشتن پول دیه یا بچه شون یا شوهرشون زندان بودن ، اول که یه پسر و آزاد کردن و به پدرش رسوندن و بعد هم زن و فرزندی که سرپرست خانوادشون زندان بود و خوشحال کردن و خیرین مرد خونه ای رو به خونه و خونواده اش برگردوندن .

جالب بود وقتی نامه آزادی پدر و به پسرش داد که بخونه ، پسربچه ای که خوب هم نمی تونست لغات سنگین نامه رو بخونه . بی اختیار گونه هام خیس شدن و اشکم سرازیر شد ، خوشحال بودم که خانواده ای بعد از هفت ماه دوری به هم رسیدن ... دست احسان علیخانی و عوامل برنامه و خیرین عزیزی که بانی این کار شدن و محکم می فشارم و ممنونم ازشون .

خدایا تو کی منو خوشحالم می کنی ؟ گره من فقط به دست خودت باز می شه . تورو به فاطمه زهرا قسمت می دم ، تورو به اباعبداله قسم می دم که فاصله بین مارو هم برداری و عزیزم و به زندگیم برگردونی که دوریمون داره به یکسال می رسه . ای خدا از خودت کمک می خوام و التماست می کنم ازش بخوای منو ببخشه و برگرده کنارم .....



نفس می دونی چقدر بی تو سخت نفس می کشم ؟

می دونی چقدر سختِ نفس کشیدن وقتی تو قهری و نیستی ؟

می دونم که تو خوب می دونی ، نیاز نداری منو ببینی تا اینارو بفهمی و بدونی چه حالی دارم چون تو منو بهتر از هر کسی می شناسی و همه اینارو می دونی . شایدم بخاطر همین شناختت باشه که حرفم و باور نمی کنی وقتی می گم دیگه ناراحتت نمی کنم .

اینو هم می دونی که شرایط آدم و عوض می کنه ؟ حتی اگه شده برای سختی و درد نکشیدن خودم هم باشه دیگه باعث ناراحتیت نمی شم که جدائیمون و به بار بیاره . 

سمیرا می خوام همیشه و تو هر حالی با هم و کنار هم باشیم ، می خوام پا به پات بیام ، هرچی درد کشیدی به همون اندازه درد بکشم ، هر چقدر خوشحال بودی منم خوشحال باشم ، می خوام اگه غمی داشتی خدا انقدر بهم قدرت بده که بتونم باعث تغییر حالت و شادیت بشم .

یادته پارسال این موقع ها کجا می رفتیم و دنبال چی بودیم ؟ یادته چی گفتی بهم ؟ گفتی آدم هر کاری و به هرکسی نمی گه و از هرکسی نمی خواد ، یادته ؟ اما به من این افتخار و دادی و گفتی چون منو هرکسی نمی دونستی . پس یه کاری کن ، همونطوری که تو منو شناختی منم تورو شناختم ، می دونم کینه ای نیستی و گذشته های بد و بحث های ناخوشایندش و فراموش می کنی ، می دونم اگه یه بار اتفاقی تو خیابون یا هرجای دیگه با هم روبرو بشیم بی محل از کنارم رد نمی شی هرچند که خیلی صمیمی هم برخورد نمی کنی که حق هم داری مثل قبل و با اون صمیمیت برخورد نکنی باهام .

خیلی حرفا باهات دارم ، حرفای خیلی مهمی که حتما باید بگم بهت . اول از خدا و بعد از تو می خوام برای یک روز هم که شده این فرصت و بهم بدین تا بتونم تمام حرفائی که تو دلم مونده و سنگینی می کنه به تو عزیزم بگم .

هربار که میام و اینجا می نویسم به آخرش که می رسم یه سوال تکراری ذهنم و مشغول می کنه ، به خودم می گم چیزائی که واسه ات نوشتم و میای و می خونی یا نه ؟! بخاطر همون شناختی که ازت دارم به خودم می گم حتما میای ، تو قول دادی بهم که اینجارو همیشه و حتما بیای منم خوب می دونم تو زیر قولت نمی زنی ، اینجوری یه کم دلم آروم می گیره اما خوش انصاف این رسمشه که تو به هرحال باخبر می شی از من اما من هیچ خبری از تو نداشته باشم ؟

دیگه می خوام حتی بهتر و بیشتر از چشمام از تو و دوستیمون مراقبت کنم اما فقط به اعتماد و بزرگی تو نیاز دارم تا این فرصت و بهم بدی .