گپی با تو ...
تو از اون دسته دوستا نبودی که بخوام دوستیمونو قطع کنم اما تو این تصمیم و گرفتی و اینجوری شد . خودم می دونم نتونستم دوست خوبی برات باشم ، آخه من کجا و تو کجا ؟! بزار اعتراف کنم که خیلی تاثیرگذار بودی تو زندگیم ، اشتباه زیاد داشتم و آدم خوبی نبودم به نظر خودم ، اطرافیانم هم هر کاری می کردن بی فایده بود تا اینکه تو اومدی تو زندگیم ، به لطف تو خیلی تغییر کردم و یه آدم دیگه ای شدم . همیشه ازت انرژی مثبت می گرفتم و شاد بودم ، بخاطر همین و دلایل متعدد دیگه ای که خودت خوب می دونی یه شخصیت خاص بودی برام البته هنوزم هستی یه وقت فکر نکنی نظرم نسبت بهت عوض شده ، هرچند که اون حرفی که بهم زدی درمورد خودت ( با اینکه چند ماه از قطع دوستیمون می گذره ) هنوز باور نمی کنم یعنی با اون خصوصیات اخلاقی که ازت دیده بودم با اون شخصیتت که از نظر من واقعا یه شخصیت ایده آل بودی اما باید بگم یه جوری شدم از اون موقع ، اول فکر کردم از تو دلخورم و باید از تو بدم بیاد و متنفر بشم ولی اینطور نیست و همون قدر که برام عزیز و خاص بودی الان هم هستی فقط از یه عده دیگه تنفر پیدا کردم چون به شخصیتی که من دوست داشتم لطمه زدن .
از این حرفا که بگذریم باید از کلاس هام برات بگم . به اون اندازه ای که می گفتی کندذهن نبودم و هر وقت که امتحان داشته باشیم سر اینکه کی نزدیکم بشینه دعواس تا بتونن از رو برگه من تقلب کنن و نمره بگیرن ، تمرین هائی هم که واسه جلسه بعد باید حل کنیم سر کار تا فرصت پیدا می کنم حل می کنم و وقتی می رم کلاس یهو می بینم یه دست اومد و برگه ها رو برد ، بچه ها می برن که روی تخته بنویسن و نمره بگیرن ، نامردن دیگه از معلومات گرانبهای من استفاده می کنن .
تقریبا همه چی خوبه و فقط نبود توئه که زندگیمو تکمیل نمی کنه و غم و حسرت به همه خوبی های زندگیم غلبه می کنه .
از خدا خواستم روزای زندگی واسه ام تند تند بگذره تا زودتر بهت برسم دوباره و این فاصله رو جبران کنم .
مراقب خودت باش و بدون که بازم برام همونی هستی که قسم به جونش بالاترین قسمم بوده و هست .
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …