گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

چشمان تو ...

بدون شرح...!!

عكس

 

 

حتما وقت بذار و بخون

ادامه نوشته

غریب

مادربزرگ

گم كرده ام در هياهوی شهر

آن نظر بند ِ سبز را

كه در كودكي بسته بودی به بازوی ِ من

در اولين حمله ناگهانی ِ تاتار عشق

خمرۀ دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پای ِ راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

عجب دنیائی شده ....!!

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش


نه این صداقت حرفی

که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


نه هیچ چیز

مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند


و فکر می کنم


که این ترنم موزون حزن تا به ابد


شنیده خواهد شد ...

این حسرت لعنتی که تمام عمر تنها همراه منه ، تنها چیزی که انتخاب خودمه و خدا ازم نمی گیرش!!!

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري

کرد..درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم

آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم..دلتنگي از

مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم

کنده شوم..در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است٬ حق من نيست ٬ به آتش گناهي که

عشق در آن سهمی داشت مرا سوزاندند

رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان

قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من

این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند

أن جنان مرا در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم

آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود

به او نگاه مي کنم ٬ به او که پروازم مي دهد..به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه

به من مي نوشاند ..به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران

مي کرد..به او که باورش کردم و دل به او باختم ..به او که دلم مي خواهد در آغوشش

چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬به روي دنيا بازشان نکنم

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را

اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و

ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از

پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان

را به باران عاشقانه بهار سپرد

 

می گذرم...

این بار تنها...

همه لحظه ها تکراریست...

آدم ها تکراری اما غریب...

راه بر گشتن چقدر طولانی ست...

رد پاها هنوز بر تن زمین درد می کنند...

تو سرد می شوی...و من می لرزم...

زمستان سال هاست در رگهای من خانه کرده...

می گذرم...

چقدر فاصله گرفته ایم...شاید از آسمان تا زمین...

خورشید میانمان تاریک است...

می دانم کسوف شده...

نتوانستم آفتابی باشم...

تو ماه را پسندیدی...و خورشید در حرارت سوزان خود همچنان می سوزد...

 





ایـن روزهــا....

به قـــــول پنـــاهی

دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام

حــال مـ ــن خــــــــوب است

خــوبِ خــوب

فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی

همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست

و فکـر مـی کنـــم

ایـن روزهـــا...

خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است

چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا

او...

از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است

و مـــن...

از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم

مـی گوینـــد....

هـر وقــت دلـــت گرفــــــــت سکـــوت کـن

ایـن روزهــا....

هیــــچ کـس معنــای دلتنگـــ ـــی را نمـی فهمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

هیــــچ کس قیــــد مهـم فعــل مـــ ـــن نیســت

چـه فرقـــــی مـی کنـد که

هیـــچ کَس نفهمــد یا آن کَــس یا ایــن کَـس

مــ ــن دلــــــــم مـی خواســت ضمیـــر

" تــ ـــو "

معنــای مفعـــولِ فعــــــل مـرا مـی فهمیــــد

که هیـــــــچ گـاه نفهمیـــــــد....

بایـد ایـن جـــور بگویــــم

چـه با سکــــــوت چـه با فریــــــــــــاد

ایـن روزهــا...

تــ ــو معنــای دلتنگـــ ـــی مـرا نمـی فهمــــــــــــــــــــــــــــــــــی

دلــــ ـــم...

بالشتــــی مـی خواهـــــد

با روبـــان هـای آبــــی آرامــــ ــــش

همـراه با مـــــوسیقی ای

بـرای چنـــــد روز تنهــــایی بــدون دلتنگــــ ـــی

تا آرام کنــار آرامـــ ـش ش بخُفتــــــــــــــم

و ساعــاتی دقایقـــی ثانیــه ای فــــــــارغ شــوم

از تـــ ــو

از ایـن عشـــ ــــق

از این لحظـــــه های پـر التهـــــاب دلتنگـــ ـــی

و با خـود فکـــــر کنــم

که چگــــونه مـی توان کنـار تــــ ــــو با ایـن دلتنگـــ ـــــــــ ـــــــ ــــــی ها کنـــــار آمــد

با خودمم نه با هیچکس دیگه ..

میدونی؟؟

باید بفهمی وقتی دلت میگیره...تنهایی!!!

باید یاد بگیری از هیچ کس توقع نداشته باشی!!!

باید عادت کنی که با کسی درد دل نکنی!!!

باید درک کنی که هرکس مشکلات خودشو داره!!!

باید بفهمی وقتی ناراحتی...دلتنگی....یا بی حوصله ای....

هیچ کس حوصله ی تورو نداره...!!!

دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتای خوشی اند...!!!

همه خودشون انقدر درد سر دارن که حوصله گند اخلاقیای تورو ندارن...!!!

همه اینقدر کار دارن که وقت ندارن واسه تو وقت بذارن...!!!

که به حرفات گوش بدن یا وقتی تنهایی کنارت باشن...!!!

ولی...ولی تو نباید اینجوری باشی...!!!

تو باید سنگ صبور باشی...!!!

تو باید سنگ باشی...!!!

دردای تو پیش دردای اونا هیچی نیست...!!!

تو اصلا سختی نکشیدی...!!!

تو اصلا تنها نموندی....!!!

تو هیچ وقت غصه دار نیستی...!!!

نباید باشی...!!!

فـــهــمـــیــــدی ....؟؟؟