+ نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:27 توسط چشم به راه دوست!!
|
این بار تنها...
همه لحظه ها تکراریست...
آدم ها تکراری اما غریب...
راه بر گشتن چقدر طولانی ست...
رد پاها هنوز بر تن زمین درد می کنند...
تو سرد می شوی...و من می لرزم...
زمستان سال هاست در رگهای من خانه کرده...
می گذرم...
چقدر فاصله گرفته ایم...شاید از آسمان تا زمین...
خورشید میانمان تاریک است...
می دانم کسوف شده...
نتوانستم آفتابی باشم...
تو ماه را پسندیدی...و خورشید در حرارت سوزان خود همچنان می سوزد...
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …