می دونم هر از گاهی میای و سر می زنی به وبلاگی که خودت برام ساختی ، پس حرفم و می گم حتی اگه به این زودی هم نیای و بخونی !!

ایندفه نمی خوام خیلی حرف بزنم و خیلی کوتاه می گم که : دیوونه عذاب دادن بسه ، تمومش کن که خیلی دلم برات تنگ شده ..... خیلی جات خالیه به خودت قسم به خدا قسم جات خالیه و نبودت داره داغونم می کنه . تو که اینجوری نبودی .... سمیرا خرسکِ دیوونه‏ی من برگرد که منتظرتم

نیستی اینجا ولی یاد تو اینجاست... نفست در فضای این شهر پیچیده... آری فاصله کهکشانی هنوزم بین ما حکمفرماست میدانم... میدانم دستهای سردم هیچ وقت به دستان پر مهرت نمیرسن... شاید ببینمت دگربار در دنیایی ماورای این گیتی... خوابت را دیده ام... بارها به تکرار... چه باشکوه است با یاد تو زندگی کردن... نفس کشیدن... عاقبت پرواز را یاد گرفتن... رفتی بی من کیمیاترین معبودم... محبوبم... سفرت بی خطر همسفر من... مهم بودنت بود حتی در این نیستان...ندانسته رفتی... میدانم... شاید هم بد نباشد بدانی که بر روی قلبم حک کردم که عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشود... شاید هم باورت شد که تو آسمونی هستی و من یک زمینی اسیر و بی کس... بغض گلویم را می فشارد...آه...آه...آه... با سرفه های پی در پی خواستم بغض نبودنت را از قلبی که عاشقش کردی بیرون کنم... ولی نشد... نشد دیوونه... فردا... طلوع فردا... مگر فردا چه می شود... نمیدانم... راستی خواستم بدانی این دم آخر هنوزم چشم به راهی که بی من رفتی می دوزم... و می سوزم بی گلایه... با همه ناملایمات به یاد مهربانی هایت چه زیباست قطره اشکی را نثار تو کنم... دوستت دارم برای تمام لحظاتی که بودی و بودنت را نفهمیدم... حجم تنهاییم خیلی حجیم شده... دارم خفه میشم... 

با یک تلنگر به نیستان ختم میشم...

قسمت من از تو ...

شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

من به تو هــــــرگز نگفتم ، با تو بودن آرزومـــــــه

نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومــــه

نیومد روی زبونم كه بگم بی تو چی هستم ؟

كه بگم دیوونتم من ! زندگیمو به تو بستم

شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

تو رو دیدم مثل آئینه ، توی تنهایی شكستی

من كلامی نمی گفتم كه برام زندگی هستی !

نمی دونستی كه چون گل ، توی قلب من شكفتی

چشم تو پر از گلایه ، اما هرگز نمی گفتی !

من به تو هــــــرگز نگفتم ، با تو بودن آرزومـــــــه

نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومــــه

شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

این روزا همش به این فکر می کنم که اگه واقعا دیدار دوباره ای در کار نباشه چکار باید بکنم ؟ تا امروز بیشتر برنامه هائی که واسه خودم داشتم انجام شده اما یه جای کار می لنگه !

اومدم یه شهر غریب زندگی کردم ، درس خوندم و نمره هائی گرفتم که خیلیا رو متعجب کرد ، توی همین مدت کم چند جا کار عوض کردم و بالاخره حسابدار یه شرکت بزرگ و معتبر بین الملی شدم ، با همه سختی ها و مشکلات جنگیدم تا به اینجا رسیدم اما هنوز لذت نمی برم چون تورو همراه خودم نمی بینم . رسیدن به همه اینا وقتی شیرین تر می شد برام که تو هم بودی و شادیم و با تو قسمت می کردم و جشن می گرفتم . بازم می گم جای خالی تو بدجوری حالمو می گیره ، نمی گم کسی مثل تو نیست یا پیدا نمی شه ولی من تورو می خوام فقط .....

دیگه مثل گذشته امید ندارم ، احساس می کنم همه چی تموم شده و ....... بازم فرار می کنم ، اگه این واقعیت باشه من ازش فرار می کنم و انقدر تلاش می کنم تا این اتفاق تبدیل بشه به یه روز خوب و دلچسب که انتظارشو می کشیدم .

می دونم برای فراموش کردن بعضی چیزا به زمان نیاز داری و فقط می تونم امیدوار باشم که زمانش خیلی طولانی نباشه

می دونم که تو دقیقا می دونی چه حالی دارم و همین کارمو راحت می کنه که خودم دیگه از حالم نگم .

دلم خیلی برات تنگ شده

دوستت دارم سمیرا