دنیـــا زتو سیـــرم...
ای خدا ای که چنینم کرده ای
ای خدا ای که چنینم کرده ای
خسته ز هستی
کو در باز امیدی ، که برویم تو نبستی
تو نبستی
نه تحمل به اسارت ، نه امیدی به رهایی
ای خدا شکر ولیکن آخه نشد این رسم خدایی
نشد این رسم خدایی
غصه بعد از غصه ، غم دنبال هم
ضربه روی ضربه ، ماتم پشت هم
من نمیدونم چرا این زندگی ، بر سرم بارد مصیبت دم به دم
بر سرم بارد مصیبت دم به دم
دنیا زتو سیرم بگذار که بمیرم
در دامت اسیرم دنیا دنیا
من بی پناهم من بی گناهم
اشکم گواهم دنیا دنیا
مینالم همچون نی با ناکامی
ای دنیا از تو سیرم ، تا بمیرم
ناید از نی ، نامی بر لب
دنیا دنیا
می شه خواهشم و قبول کنی ؟
نمی دونم چجوری ازت بخوام و چیکار کنم که بهم گوش کنی و دستمو بگیری !!
دلم برای سمیرا تنگ شده و از اینکه نمی بینمش و خبری ازش ندارم زجر می کشم .... سمیرای من حالش چطوره ؟
کجاست و چکار داره می کنه ؟ همه چی همونجوری که می خواد پیش می ره و زندگی بر وفق مرادش هست ؟
خدایا این انصاف نیست که به زندگیم برنمی گردونیش با اینکه خودت همه چی و می بینی و بهتر از هرکسی می دونی ....
همیشه می ترسیدم که یه روز بره و از دستش بدم ، همین فکر لحظه هام و پر از استرس و نگرانی می کرد و نمی تونستم اونجوری که باید با سمیرا باشم ، نتونستم از اون ترس به خوبی استفاده کنم و کاری نکنم که ناراحتش کنم و باعث جدائیمون بشه ....
آره دیگه خیلی دیر شده برای فهمیدنش ....
هر وقت اونو تجسم می کنم و بهش خیره می شم و نگاه می کنم تا به چشماش می رسم با اینکه تو خیاله نمی تونم به چشماش نگاه کنم .... روی نگاه کردن به چشمای زیباش و دیدن اون برق خاص معصومیت و مهربونی و پاکیش و ندارم ....
خدایا بازم بهم لطف کن و سعادت دیدنش و نصیبم کن
به خودت قسم و به جون خودش دیگه اذیتش نمی کنم ، قول می دم ...
اون فرشته زیبا و متین و مهربون منه
بهم برگردونش لطفاً
مو شرابیِ خوشگلم .....
چقدر غریب !
هیچکس انگار هوای هیچکس را نمیکند!
یخ کرده زمین از بی هوایی …
برای خودم و شاید برای تو هم ...
وسط یک شب بارانی
که از شدت تب عرق کرده ام
بیدارم کنی و
بگویی
چیزی نیست
خواب می دیدی…
تویی همه کسم
چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که باید آن را ابراز کنم به تو…
از اول خط تا اینجا خیسی چشمهایی بود که مرا تا آنجا همراهی کردند
آن جایی که تو هستی و من در برابر توام
و چند نقطه تا لحظه ای دوباره و یک احساس عاشقانه
چقدر سختی کشیدم ، از اول این خط تا آخرش شیرینی و تلخی های زندگی را چشیدم
و شیرین ترین لحظه ی آن بدجور به دلم نشست ، تو آمدی و همه تلخی ها از یادم رفت
همه احساساتم بوی عطر تو را میدهد ، وقتی صدای قلبت را میشنوم ، قلبت به من نفس میدهد
در اوج تو را خواستن ، بی نیاز از همه کس و نیاز دارم به کسی که همه کس من است
در شور و شوق عشقم و در خیال کسی که بی خیالش نمیشوم
و این عاشقانه ترین لحظه ی زندگی من است ، که در آغوش توام و تسلیم هیچ حس دیگری نمیشوم
چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که مرا مجنون میکند ، از اول خط تا اینجا رنگ چشمهایت مرا دیوانه میکند
و چند نقطه تا این حس تازه ، و اینگونه میشود که زندگی برای من و تو بی انتهاست ، تو را داشتن یک هدیه زیباست
در حال و هوای زندگی ام و در دنیایی که تو همه زندگی منی…
و آخرین خط و هزاران نقطه چین برای رسیدن به آغازها…
دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه بی پایان زندگی ام…
تکرار عشق...
نمیتوان از اینجا گذشت ، اینجا پر از یاد تو بوده ، پر از عشق و عطر حضورت بوده
نمیتوان از اینجا دل کند ، اینجا همان جاییست که با تو قدم میزدم…
یادش بخیر آن لحظه ها ، آن روزها …
همیشه منتظر تکرارش بودم ، آن روزها نیامد و نبودنت در قلبم تکرار شد …
غصه ها و آن همه خاطره باز هم تکرار شد و دیگر تو را ندیدم
دلم پر میزند و پر میزند تا برسد به آسمانها ، ولی افسوس که جای من بی تو حتی بر روی زمین هم سنگینی میکند!
صدای تو ، آن صدای خنده های تو میپیچد در فضای قلبم و اشکم را در می آورد…
نمیتوان از اینجا گذشت ، نمیتوان چشم بر روی خاطره هایت بست !
با اینکه نیستی اما تو عشقمی ، مگر میشود به یادت نبود؟ مگر میشود در حسرت دیدار با تو نبود؟
کاش اینجا بودی ، و این اشکها و این لحظه های سرد مرا میدیدی، شاید دلت برایم میسوخت و دوباره می آمدی …
شاید دلت میسوخت و دوباره مرا به عنوان تنها عشقت میپذیرفتی…
من که دیگر نه غروری دارم و نه حرفی برای گفتن، همه حرفها درون دلم جا مانده !
گاهی باید حرفهای دلم را حتی برای خودم تکرار نکنم ، گاهی باید آنقدر تکرار
کنم آمدنت را، تا تکرار شود آمدن قطره های اشک از چشمانم، تا آرام شوم از
این هیاهوی دلتنگی و انتظار…
نمیتوان از اینجا گذشت ، باید منتظر ماند و به یاد گذشته ها نشست ، شاید این بغض لعنتی شکست و من رها شدم از اینهمه دلتنگی در دلم !
نه اینگونه رها نمیشوم ، من با این حرفا آرام نمیشوم ، نه بی خیال میشوم و
نه خام میشوم ، من عاشقم و بیش از گذشته عاشقتر میشوم ، اگر مجنون بودم ،
دیوانه تر میشوم ، دل میزنم به دریا تا برسم به فرداها! شاید تو را ببینم ،
شاید این راهی که رفتم را دیگر نبینم…
نمیتوان از تو گذشت ، از تویی که عشقمی و تمام وجودم ، بیا که بی تو اینجا سوت و کورم
نمیتوان از اینجا گذشت ، اینجا زمانی جایگاه تو بوده ، پس از قلبم نمیگذرم ، تا شاید دوباره…
تکرار شوی ، تکرار…

میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی
میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی
میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی
میدانمت به بزرگی که خودت بزرگترینی
همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست
تا بگویم خدایا دوستت دارم ...
خدایا قبل از هرچیز ازت می خوام بهش سلامتی و آرامش و آسایش و رفاه عطا کنی و خودت مراقبش باشی و از هر شر و اتفاق بدی دورش کنی ... بعد کاری کنی منو ببخشه و برگرده کنارم که زندگی بدون اون هیچ معنا و مفهومی برام نداره و ثانیه به ثانیه اش مثل جهنمه برام ... بجز خود سمیرا توئی که می دونی چقدر دوسش دارم و نبودش چه داغی به دلم گذاشته ، دستامون و بگیر و تو دست هم بزار دوباره ...
هرکاری می کنم تا خشنود و راضی باشه ازم و شادتر از همیشه باشه ، من فقط یه فرصت می خوام و این فرصت مثل دفعات قبلی از بین نمی ره و قدرشو خیلی خوب می دونم .
عزیزمو برگردون ، تورو به حق همه روزه دارانت و بنده های خاص و نزدیکت حاجتمو بده . تنها دلخوشیه زندگیمه ، ازش بخواه برگرده به زندگیم ...
پارسال این موقع ها چه حالی داشتم و امسال چه حالی دارم !!!!
بخاطر حالت نگرانت بودم و تا وقتی بیام خونه حالت و ازت می پرسیدم اما امسال فقط نگرانم و نمی تونم ازت خبری بگیرم و خیالم راحت بشه ...
آخر شب که می خوام غذا بیارم بخورم هرکاری می کنم نمی تونم بخورم و میلم نمی کشه ، خودم و به اون راه زدم که چون افطار و شام زیاد خوردم سیرم اما دیشب که فقط افطار سبک خوردم و شام و گذاشتم واسه همون آخر شب ولی یاد تو نمی زاره ...... پارسال تو روبروم بودی و با هم می خوردیم ولی حالا باید عکست و روبروم بزارم و نگاه کنم .... یادته پارسال قبل از افطار چجوری می خوابیدم ؟ امسال که باید بخوابم نمی تونم و خوابم نمی بره ....
چقدر حسرت تو زندگیم گذاشتی .... چقدر دلتنگی و خون دل خوردن ....
من نباید بعد از رفتن تو زنده می موندم وقتی تو خیال برگشتن نداری
اگه عمری باشه هر 3 شب قدر و می خوام برم همون جائی که پارسال با هم رفتیم و دقیقا هم همونجائی که کنار هم نشستیم و قرآن سر گرفتیم و دعا کردیم می شینم . انقدر خدارو التماس می کنم که بازم تو برگردی به زندگیم . آخه خانمم ، عزیزم چجوری تونستی منو از خودت محروم کنی ؟ توئی که همیشه به فکرم بودی و برای بهتر زندگی کردنم بهم پیشنهاد می کردی و راهنمائیم می کردی چطور بی خیالم شدی ؟ بی خیال عذابی که از نبود تو می کشم ؟
ندیدن تو از مردن بدتره سمیرا .... تورو به این ماه عزیز قسم می دم منو ببخشی و بازم کنارم باشی
خدایا از تو کجا شکایت کنم ؟!
خیال تو
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط بادو بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه میزد
دلم باتو خوش بود و پیمونه میزد
دلم باتو خوش بود و پیمونه میزد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مسته مستم
الهی سحر پشت کوهها بمیره
خدا این شبارو از عاشق نگیره
شبای جونی چه بی اعتباره
همش بیقراری همش انتظاره
همش بیقراری همش انتظاره
دلم گرفته ... کجائی ؟
گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی ، کجایی که مرا با بوسه هایت گرم کنی…
نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام
در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ، نیست روزی که از تو نگفته باشم
امروز آمد و از تو گفتم ،نبودی و اشک از چشمانم ریخت و در همان گوشه نشستم ، دلم خالی نشد و گرفته دلم ، کجایی که دلم به سراغت بیاید گلم؟
نیستی و حتی سراغی از دلم نمیگیری ، یک روز نباشم که تو مثل من نمیمیری….
نمیبینی چشمهایم را ، نمیمانی تا دلم را ، به نقطه خوشبختی برسانی ، مرا به جایی آرام بکشانی تا خیالم راحت باشد از اینکه همیشه تو را خواهم داشت
نمیخواهی دلم را ، نمیدانی راز درونم را ، نمیگذاری تا مثل گذشته دلم تنها به تو خوش باشد ، هیچ غمی در قلبم ننشسته باشد ، اگر اشک از چشمانم میریخت یکی مثل تو در کنارم نشسته باشد ، تا پاک کند اشکهایم را ، تا زیبا کند لحظه هایمان را…
گرفته دلم ، کجایی که سرم را بگذارم بر روی شانه هایت ، تا پی ببرم به آن دل پر از نیازت ، تا تو را در میان بگیرم ، تا همانجا در آغوشت برایت بمیرم…
نیستی و من حتی در حسرت آغوش سرد توام ، نیستی و من حتی منتظر بهانه های توام
کاش بودی و حتی به دلخوشی های پوچت نیز راضی بودم ، من مثل قطره بارانی ام که در کویر خشک دلت عذاب میکشد،طعم تلخ بی محبتی ها را میچشد …
گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی…
... ببخش
خیلی زیاد سمیـــرا ...
تو کجـــــائی آخه ؟ چرا نیومدی پیشم ؟
هنوزم هرروز به امید اینکه اون روز بیائی و منو ببخشی از خواب بیدار می شم و تا شب که می خوام بخوابم این امید و انتظار هست ...
نـــَــفــــَـــــس بــــرگــــرد ...
بــــــی تــــــو خـیـــــلی تنهـــــــــــااااااام
بــــرگــــرد ...
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …