چند خطی برای عزیزم ...
تا وقتی زنده باشم منتظرت می مونم و عاشقانه دوستت خواهم داشت .
بخاطر تمام اون روزها و لحظه های خوب و خوشی که با هم داشتیم این کارو بکن لطفا"
دیالوگ فراموش نشدنی ...

چه معنی داره تو این دنیا کسی با
کسی قهر باشه !
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه !
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن !
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه !
اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه !
تو که نیستی این شهر و این دنیا خرابه ای بیش نیست
خانه هم متروکه ایست
شهر شهرِ مردگان است خموش
تو که نیستی زمین انگار خالیست
تنها در میان خرابه ها ایستاده ام و انتظار می کشم
چشمانم در پی تو هستند
و تو ...
تو ...
براستی قصد آمدن نداری ؟

بي تو مهتاب شبي را همگان ميدانند همگان شعر دوچشمان تو را ميخوانند تو که از کوچه ي غمگين دلم ميگذري تو که از راز دلم باخبري تو چرا رسم وفايت گم شد؟! برق چشمان سياهت گم شد؟! با تو ام اي مه مهتاب شبان... با تو اي زلف پريشان جهان بي تو صد خاطره ام گريان است بی تو اشکم شاعر باران است بي تو ديگر نفسم بند آمد قافيه يک دل خوش سيري چند آمد؟! بي تو جوي دل من خشکيده است بي تو هر شاخه بـُـني ريشه از باغ دلم برچيده است بي تو مهتاب نهان است ز ابر ابر غم باريده است با تو گفتم با شرم با تو گفتم از دل با تو از قصه ي عشقم گفتم و تو در اوج سکوت با نگاهي پر ترديد و خمود گفتي از عشق حذر کن... نفسم بند آمد قافيه يک دل خوش سيري چند آمد؟! بي مهتاب شبي را باز هم ميخوانم ...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
بی تو من نیز دگر بار از آن کوچه گذشتم
زار و نالان همه جا در پی تو گشتم و گشتم
شب و مهتاب و کواکب همه دیدند
که چه سان مات و غمگین
در به در خانه به خانه
در پی نام و نشانت در زدم هیچ نشانی نگرفتم
لحظه ای بر لب آن جوی نشستم
ماه در آیینه رخسار تو را داشت
مرغ شب ناله کنان خبر از رنج تو می داد
جای جای قدمت را جستجو کردم و بوییدم و رفتم
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
به تو گفتم ولی از راز دلم هیچ نگفتم
تو ندانستی اگر عهد فراموش کنی
اگر از کوی دل من بروی
من به دنبال تو مجنون ، من به یاد تو غریب
کوه به کوه شهر به شهر
چون کبوتر بنشستم لب هر بام که بیابم تو و شب را
که روم با تو دگر بار از آن کوچه شبی مهتابی
ماه و کیوان و ستاره همه دیدند
بی تو با یاد تو در ظلمت شب
های های من و دل گم شد و گم شد
بی تو رفتم بی تو از کوی دلم کوچیدم
بی تو اما چه غریبانه از آن کوچه گذشتم ؟
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم نتوانم
و تو گفتی : من از این شهر سفر خواهم کرد
عاقبت هم رفتی و چه سان تو شکستی دل غمگین مرا
تو سفر کردی از این شهر ولی ای گل خوبم ، جانم
من هنوزم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روزها طی شد و رفت
تو که رفتی من دلخسته ی پاک
با همه درد در این شهر غریب
باز عاشق ماندم
همه فکرم همه ذکرم آرزوهای دل در به در و خسته ز هجرم
وصل و دیدار تو بود
تا که باز از نفست روح در من بدمد زنده باشم با تو
ولی افسوس نشد
ماه ها طی شد
بارها قصه آن کوچه مهتاب مشیری خواندم
باورم شد که جهان ، زندگی ، عشق ، امید
سست و بی بنیاد است
ولی انگار که عشقت ،یادت هیچ فکر سفر از این دل و این سینه نداشت
راستی محرم دل کوچه خاطره های تو من یادت هست
کوچه ای مثل همان کوچه مهتاب مشیری
کوچه مهر و صفا کوچه پنجره ها
پای آن تیر چراغ وه چه شبایی بود
خنده ها می کردیم قصه ها می گفتیم
از امید محبت که در آن نزدیکی
در صمیمیت و پاکی فضا جاری بود
و سخن از دل ما که به دریا زده بود
حیف از آن همه امید دراز
حیف از آن همه امید دراز
در خیالم با خود می گفتم :
کوچه مهتاب مشیری شعری است ، عشق برتر باشد
و به این صحبت کوتاه خیالم خوش بود
ولی افسوس که دیگر رفتی ، رفتنی بی پایان ، بی عطوفت ، بی مهر
و در این قصه تلخ باز من ماندم و من
دیگر امروز گذشت
هر چه بود آخر شد
ولی از عادت این دل
دل تنها دل مهره
شب شبی روشن و مهتاب
شبی باز از آن کوچه گذشتم زیر لب می خواندم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
آشناهای غریب

آشناهای غریب همیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
ولی ما برای آنها...
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان همه بودنها و نبودنها
تازه متوجه میشوی
که:
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد.....
حال عجیبی دارم ....
مدتـــهاســـت
دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد
تــو بیـــــــا
مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن…
شب سرمه
کجای این شب غریبم
کجای این کرانه کبود
کجای این شبی که از ازل
چراغ مون قسمتش نبود
کجای این همیشه ابریم
که آسمان نشان نمیدهد
به گریه میرسم ولی سکوت
به گریه هم همان نمیدهد
کجای این شبم که میکشد
هوای گریه ام به ناکجا
از این خرابیم که میبرد
به خانه ای که نیست ای خدا
کسی نمانده پا به پای من
اگر غمی که خالصانه تاخت
اگر صدای سرمه ریز من
که شعر سر به راه یاد توست
برگــــرد عزیــــزم
این روزا ...
آره من میدونم دوست داری
بدونی این روزا با کیم
دل دست کی دادمو
از روزای خود راضیم
آره من میدونم دوست داری
بدونی من کجا هستم
دل به دل عاشق کی این روزا بستم
به خدا کنارتم هنوز به خدا به یادتم هنوز
سرتو بالا بیاری میبینی چشم به راهتم هنوز
نشستم اینجا زل زدم به عکسات
به این که زندگیمون رو به غم رفت
منو نگاه نکن یه لحظه شاید
کنار من نبودنت یادم رفت
به این عکسی که روبه رومه شاید
روزی هزار دفعه حرفامو گفتم
یه لحظه جای من باش تا ببینی
به دست و پای عکساتم میافتم
چه جوری ازت دل بکنم نمیشه
حرف جدایی بزنم نمیشه
وقتی تمام خاطرات خوبم
توی همین عکسا خلاصه میشه
چه جوری ازت دل بکنم بتونم
منی که هنوزم به تو بسته جونم
چه جوری راضی می شی توی چشمام
دوباره اشک تنهائی بشونم
روزی نیست که تو این خونه پر از غم نشه
با عکسای تو توی خونه حرفم نشه
همش از این که نیستی گله گی می کنم
اگه بمونی هرکاری می کنم
چیزی نیست که بتونه منو شادم کنه
جز این که قلب تو یه روزی یادم کنه
به اون روزای تنهایی دیگه برنگرد
همین نبودنه تو منو دیونه کرد
غم نبودنه تو منو دیونه کرد
چه جوری ازت دل بکنم نمیشه
حرف جدایی بزنم نمیشه
وقتی تمام خاطرات خوبم
توی همین عکسا خلاصه میشه
خیلی سخت است !!

هــوس کــرده ام
کـــه تـــو بـاشـــی
مـــن بـــاشـم
و هیچـکـس نبـاشـــد
آنگـــاه
داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تنـتــــ
و شیـریـــن تـریــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ
بیـــرون بکشـــم
بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه میخــــواهمتــــ
و نیسـتـــی ...
هميشه بـايد کسـی باشد کـــه معني سه نقطههای انتهای جملههايت را بفهمد...
هميشه بـايد کسـی باشد...
تا بغض هايت را قبل از لرزيدن چانهات بفهمد...
بايد کسی باشد...
کـــه وقتي صدایت لرزيد بفهمد...
کـــه اگر سکوت کردی ، بفهمد...
کسی بـاشد...
کـــه اگر بهانه گيـر شدی بفهمد...
کسی بـاشد...
کـــه اگر سر درد را بهانه آوردی براي رفتـن و نبودن بفهمد به
توجّهش احتياج داری...
بفهمد کـــه درد داری
کـــه زندگی درد دارد
بفهمد کـــه دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد کـــه دلت برای قدم زدن زيرِ باران...
برای بوسيـدنش...
برای يک آغوشِ گَرم تنگ شده است
اصـــــلا به روی خـــودم هـــــم نمے آورم که نیـــستی
هـــــر روز صبـــــح
شـــماره ات را مےگـــیرم
زنـــــی می گوید: دســتگــاه مشـــترک …
حرفــــش را قــطــع مےکنم
صدایـــت چرا انقـــدر عـــوض شـــده عزیـــزم؟
خوبی؟ ســــرما که نخورده ای؟
مے دانی دلـــم چقـــدر بـــرایـــت تنـــگ شـــده است؟
چنـــد ثانیــه ای ســـکوت مے کنم
من هـم خـــوبم
مزاحــمت نمے شوم
اصـــلا به روی خـــودم هـــم نمے آورم کـه نیــســتی !
باز هم نگرانی و دلشوره ...
مهربانم دلتنگت هستم ...
کجائی خدا ؟!
خانواده آدم که جای خودشونو دارن و تا همیشه عزیز و دوست داشتنی هستن ، اگه یه وقت یکی از اقوام و آدم از دست بده درسته که سخته و ناراحت می شه ولی فراموش می شه ضمن اینکه بعضی از فامیل ها هم بود و نبودشونفرقی نداره و بعضی هم که نبودنشون و ترجیح می ده چون ناخواسته باهاشون نسبت پیدا کردیم اما تو که همه چی و بهتر از همه بنده هات می دونی حتما می دونی از دست دادن و دور شدن از دوست چقدر سخته ؟ مخصوصا دوستی که گل سرسبدشون باشه و بهترین و صمیمی ترین دوستت باشه ، از دست دادن همچین کسی فاجعه نیست ؟ من از تو که خدا و خالق من هستی توقع دارم ، می دونم شاید اگه چیز مادی ازت می خواستم تا الان بارها بهم داده بودیش و اینی که می خوام خیلی باارزشه و قابل قیاس با هیچی نیست که معیار بزاریم و بسنجیمش ، قطعا به همین خاطر هم هست که این حاجتم و برآورده نکردی . می ترسم خدا ، از این می ترسم که انقدر این دوری عادی بشه براش که کلا فراموش کنه من منتظر و چشم به راهشم ....
طاقتم هم که خیلی وقته تموم شده ، یه کاری بکن لطفا ....
ازت خواهش می کنم التماست می کنم خدا منو زودتر لایق اون بکن ، می دونی چیه ؟ روی مینیمم هم اصلا فکر نکن و ماکزیممش و در نظر بگیر چون نمی خوام دیگه ناراحتش کنم ، نگو تو لیاقتش و نداری که خودمم اینو می دونم ولی می تونم این لیاقت و پیدا کنم اونم با کمک تو ....
دیگه خسته شدم از این خیالپردازی ها و حدس و گمان که کجاست و چکار می کنه و حالش چطوره و ...
می خوام خود نازنینشو ببینم ، صداشو بشنوم و .... ای خدااااا یعنی می شه ؟؟؟ بعد از این همه سیاهی و تاریکی و رنج می شه دوباره خورشید طلوع کنه و به زندگیم حیات دوباره ببخشه ؟؟؟؟
یادت نره که عزیزم و به خودت سپردمش و از خودت خواستم که همیشه مراقبش باشی
به فکر منم باش و یه نظری بهم کن ...
خُــــــــــــــدایا!
بَحث نکنـــــ
مَنــــــ از تو تنهاترمـــــــ....
من
بی تو
در غریب ترین شهر عالمم...
بی من
تو در کجای جهانی
که نیستی؟!...
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …