هروقت بهت فکر می کنم پیش خودم می گم یعنی الان کجاست ؟ حالش چطوره ؟ چکار داره می کنه ؟ دست راستش هنوزم درد می گیره یا خوب شده ؟ فشار خونش چی ؟ مراقب خودش هست که فشارش بالا نره و بازم مثل اون دفعه سردرد شدید نگیره ؟ تهِ تهِ اینا می دونی چی می گم ؟ به خودم لعنت می فرستم و بد و بیراه می گم و از خدا می خوام خودش مراقبت باشه .....
هنوزم با عکس هات زنده ام و وقتی نگاهشون می کنم تو خاطراتمون غرق می شم و ثانیه به ثانیه اش و مرور می کنم و حسرت می خورم .
بزرگترین آرزوم اینه که تو بازم ببخشیم و بهم فرصت بدی تا همه بدی هام و جبران کنم . نباید اینجوری می شد سمیرا ، نباید با خاطره بدی ترکم می کردی .....
دلخوشیم بازم به خودته چون کینه ای نیستی و گذشته رو زود فراموش می کنی و بخشنده و با گذشتی ، همیشه خودت می گفتی معلوم نیست یه ساعت دیگه چه تصمیمی بگیری و نسبت به مسئله ای که تصمیم می گیری شاید تجدید نظر کنی و تصمیمت کلا عوض بشه ، امیدوارم اینبار هم درمورد من این اتفاق بیفته و این کار و بکنی و بیای پیشم تا چیزائی و که من خراب کردم دوباره با هم بسازیمشون .
دوستت دارم عزیزم
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …