دوره ارزانیست

چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟ دوره ارزانیست

دل ربودن ارزان

دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است

چه شرافت ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است ، کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده ، قیمت هر انسان

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند

اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم و تو...

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  

اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...

دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...

به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته...

به گذشته های دور خیره شده بودی ...

من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود...

تحمل کردم ...

هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه...

بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

دوباره شعر می گویم و می دانم نمی دانی

 

و شاید هم زبانم لال ، شعرم  را نمی خوانی

 

دوباره شعر می گویم پس از یک بغض دردآلو د

 

پس از یک عصر یخبندان خودت که خوب می دانی

  

هوا بارانی و مرموز و لب هایم ترک خورده

 

دو چشمم خسته و خشکند چرا هرگز نمی باری؟

 

صدای پای یک عابر و کوچه خلوت است اما

 

تو را هرگز نمی بینم و شاید هم نمی آیی ...

 

صدایم کن ...... از  اینجا سخت بیزارم

  

چر ا سوهان عشقت را به روح من نمی سایی ؟

 

خدایم ر ا قسم دادم به چشم ابری ام شاید

 

به  خوابت آیم آن لحظه که تو آشفته می خوابی

 

در این تنهایی ام بی تو برایت اشک می ریزم

 

و تو چشم مرا هرگز به یاد خود نمی آری ....

 

غزل می گویم اما حیف که می ماند در این دفتر

 

غم رسوایی از عشقی که می دانم نمی دانی

 

غزل هایی که رازم را همیشه فاش می سازند

 

غزل هایی که می گویم و تو هر گز نمی خوانی

بي وفا انصافت كجاس

تازگيا سفر مي ري
جاهاي پر خطر مي ري
بي سر صدا بدون من
تا ساحل خزر مي ري
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا امون مي دي
گل شدي ، دس تكون مي دي
يه جوري به غريبه ها
اداهاتو نشون مي دي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا ، دوري چقدر
ساكت و مغروري چقد
چه كم باهام حرف مي زني
راس راسي مجبوري چقدر
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا طلا شدي
كم شدي ، كيميا شدي
ديگه صدام نمي كني
عين غريبه ها شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا باهام بدي
گفتي ميام ، نيومدي
نگفته بودي انقدر
بازي با قلب و بلدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا سرده نگات
ديگه نمي لرزه صدات
برقي كه دنبالش بودم
رفته ديگه از تو چشات
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا را نمي ياي
سر قرارا نمي ياي
زمستونا نيومدي
حالا بهارا نمي ياي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا كم
شدي ، كم
يه عالمه دوري ازم
نمي شه پيدات بكنم
حتي واسه دوست دارم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا خيال كنم
بايد ازت سوال كنم
خيال داشتن تو رو
تو روياهام محال كنم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا ، كم مي يارم
به جاي بارون ، مي بارم
يه جوري فرصت بده كه
بگم چه قدر دوست دارم
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه ناز شدي
عجيبي ، عين راز شدي
شعر و ترانتم خوبه
كلي ترانه ساز شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا چه بي حواس
عاشق داري از چپ و راس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا خيلي زياد
همش تو رو يادم مي ياد
مي ترسم از فكراي تو
بلاهايي سرم بياد
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا عجيب شدي
تنها كه نه ، غريب شدي
به ما كه مي رسي يه كم
نجيب بودي ، نجيب شدي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا حرف شماس
همش مي گي دست خداس
اما بذار بهت بگم
حسابت از همه جداس
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
تازگيا تو سال نو
بدجور مي ميرم واسه تو
چون مي دوني دوست دارم
ناز نكن از
پيشم نرو
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
نامه رسيد به آخرا
بايد سپردت به خدا
فقط يه قولي بده كه
دلت بمونه پيش ما
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
امضاي نامه اولي
سرخه و خيلي مخملي
با عطر كلي گل سرخ
با چشم يه كم عسلي
بي وفا انصافت كجاس
رفتن و نازت مال ماس
بمون كه ثابت بكني
حسابت از همه جداس

می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و می شماره
می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و می شماره
می دونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
می دونی بدون تو
دلم طاقت نگیره
می دونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید

بی معرفت !!!!

جز با تو دل را عاشق فردي نكردم

با هيچكس غير از تو همدردي نكردم

باچهره گرم و بهارين تو اي گل

چون سيلي باد خزان سردي نكردم

كنج اتاق شعر با يادت نشستم

در كوچه‌هاي هرزه ولگردي نكردم

گفتي به ناز و عشوه:« مارا بوسه اي كن»

لب را جلو يك لحظه آوردي نكردم ؟

با آنكه آزردي دلم را و شكستي

آن بي وفائيها كه مي‌كردي نكردم

تندي نمودي و جفا كردي و رفتي

بي‌معرفت! من با تو نامردي نكردم

 

یه سوال ازت دارم کاش می تونستی جواب بدی ، تو که می دونستی انقدر راحت از من می گذری و می ری چرا دلمو بردی و عاشقش کردی ؟ قبلنا اگه از رفتن و جدائی می نوشتم یادته چقدر ایراد می گرفتی ؟ می گفتی من پیشتم !!!!

چرا عشق من دلت رو زد ؟ خیلی از دخترا هستن که آرزو دارن یه پسر تا این حد دوستشون داشته باشه و عاشقشون باشه ، من که برای خوشایند تو نمی گفتم عاشقتم و فقط و فقط حرف دلم بود چرا نموندی ؟ چرا دیگه عشق منو نمی خوای ؟

چشم ها که دروغ نمی گن ، می گن ؟ عشق رو تو چشمام نتونستی ببینی یعنی ؟

شاعرا همه دروغ می گن عشق پاک جائی نداره ، کسی عاشق واقعی نمی خواد

من چیزی ازت نخواستم که .........

نمی خوام باهات حرف بزنم دیگه ، دیگه تو مرهم من نیستی ، به قول خودت مثل اون کبوتره تنهام ! مهم نیست چون این تنهائی بهتر از اینه که عشق و محبتم رو نثار یکی غیر از تو بکنم

 

یادآوری !!!!!!

اولین پست این وبلاگ رو خودت نوشتی ، همون موقع که این وبلاگ رو برای من ساختی ، یادته ؟ نکنه اینم یادت رفته ؟ ببین کارو به کجا کشوندی که من متنفر شدم ازت منی که تورو می پرستیدم عاشقت بودم وقتی علاقه و عشق من و به بچه بازی تشبیه می کنی و مسخره می کنی بایدم متنفر شم ازت ....

نمی دونم چی تو سرت می گذره دیگه هم نمی خوام بدونم ، فقط بدون آدم کسی رو که خیلی دوست داره یه مدت حتی باهاش حرف نزنه دلش تنگ می شه براش هیچ ربطی هم به عادت و وابستگی و ... نداره

متاسفم برای خودم که غرورمو و خیلی چیزای دیگه رو بخاطر عشق به تو زیر پا گذاشتم و له کردم اینم دیگه مهم نیست

زندگیم ادامه داره و همه چیز رو جبران می کنم چون قدرتش رو دارم ، نمی دونم بعد از ای چه برخوردی با هم جنسات داشته باشم اما برای هیچکدومشون ارزش زیادی قائل نمی شم و کسی رو بیخود بزرگ نمی کنم ، توئی که برام مقدس بودی به حدی که هروقت می خواستم ببینمت یا باهات حرف بزنم وضو می گرفتم اینطوری جوابمو دادی چه برسه به بقیه که خیلی پائین و سبک هستن .....

یه حیف دیگه هم هست !!! حیف که این وبلاگ بعد از این رنگ نفرت می گیره و جای عشق رو می گیره

یار با ما بی‌وفایی می‌کند بی‌گناه از من جدایی می‌کند
شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا جای دیگر روشنایی می‌کند
می‌کند با خویش خود بیگانگی با غریبان آشنایی می‌کند
جوفروشست آن نگار سنگ دل با من او گندم نمایی می‌کند
یار من اوباش و قلاشست و رند بر من او خود پارسایی می‌کند
ای مسلمانان به فریادم رسید کان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کشتی عمرم شکستست از غمش از من مسکین جدایی می‌کند
آن چه با من می‌کند اندر زمان آفت دور سمایی می‌کند
سعدی شیرین سخن در راه عشق از لبش بوسی گدایی می‌کند

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست

براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،

چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم

براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود

مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست

نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند

نمی دانم تا کدامین لحظه باید لباس شقایق داغدار به تن داشته باشم.

دیگر از این همه دلتنگی برای بی وفاییهایت خسته شده ام.

یادم می آید لحظه هایی که با دلی پر برایت حرف می زدم ،

 این تو بودی که زخم هایم را التیام می بخشیدی.

ولی ، حالا که نیستی انگار این زخم ها همیشه باید سرباز بمانند.

تو رفتی و من ماندم با دنیایی که آمدی و ساختی

و رفتنت فقط خاکستر هایی از آن به جا گذاشت ،

نمی دانم تا کی باید در این خاکستر های یادگاری کنکاش کنم

برای ثانیه هایی که کنارم بودی و فراموش کردمشان.

امروز که برایت می نویسم می دانم هرگز باز نمی گردی ،

می دانم دیدنم را به قیامت موکول کردی ،

 دیگر رفتنت برای همیشه در باورم گنجیده.

سخت بود ، اما بالاخره تسلیمش شدم.

می سپارمت به خدایی که همه بنده هایش را دوست دارد و از بی وفاییشان می گذرد.

خواهم رفت ، نخواهم ماند .

خواهم رفت از خلوت تو

و تو را از خلوت خود

برون خواهم راند.

خواهم رفت ، خواهی رفت .

بی آنکه هیچ نام و نشانی

از خود به جای بگذاری ،

بی آنکه هیچ نام و نشانی

از خود به جای بگذارم.

خواهم رفت و حتی پشت سرم

را نگاه نخواهم کرد .

ازت متنفرم عشق اول و آخر من

باور کن بهم یاد دادی دیگه به هیچ احدی حتی سر سوزنی اعتماد نداشته باشم و هیچ رقمه خودش و حرفا و رفتاراشو باور نکنم . از تو و جنست متنفرم ، از خودم متنفرم که باورت کرده بودم و فکر می کردم واقعا بهترین دوستم و نزدیکترین کسی بهم ......

برو خوش باششششششششششش

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.

سلام بر تو که امشبم نیستی مثل صدها شبی که بی تو گذشتند....

می بینی هنوزم دیوونم...

تو همه چی رو عین آب خوردن فراموش کردی اما

من همچنان شبا بیاد تو چشمامو خیس می کنم...

نمیدونم به این میشه گفت وفاداری یا حماقت....

اما تو که منو میشناختی...

خودم می سوزم هرشب اما نمیذارم خاطراتم بسوزه و تموم بشه....

آره من با این حماقت زیبا هنوزم زنده ام....

 

بي تو شبها همدم من
گوشه دنج اطاقه
لحظه هارو ميشماره
چشم من خيره به طاقه

توکه نيستي توي خونه
انگاري که بي کسم من
اين چه سره نميدونم
که به صبح نمي رسم من

بي تو خسته ام ازاين شب
که مثل يه جغد شومه

اما باتو نميدونم روزچه وقته شب کدومه

گل و گلدون هردو خسته
پنجره چشماشو بسته
رنگ زرد خستگيها
روي پرده ها نشسته

دل آيينه روشن
توي تاريکي اسيره
توکه نيستي توي خونه
پس کي خاکش رو بگيره


رنگ قرمز چراغم
ديوارو به خون کشونده
زوزه باد مزاحم
شيشه هامونو شکونده
چشماي مات عروسک
توي طاقچمون بيداره
ساعت کهنه قدي
هي زمونو ميشماره
بي تو خسته ام ازاين شب
که مثل يه جغد شومه
اما باتو نميدونم روزچه وقته شب کدومه
روزچه وقته شب کدومه

بی تو خستــه ام...

 

تا حالا شده رفتنش رو تماشا کنی ولی نخوای بره؟
بعد آروم تو دلت بگی دوستت دارم اما نخوای بدونه؟

خاطرهء تـو

      روزها از پی هم ميگذرند و فراموش ميشوند ولی ای آخرين رويای عشق

هــيچگاه ترا از ياد نمی برم.ای کسی که ازتمام جـــهان در نـــزدم عزيزتری ٬

چشمانت را باز کن به اطرافت نگاه کن شکوفه های بهاری را که با نسيمی

ملايم در رقص هستند٬به بلبلان که عاشقانه بر شاخسارهای پرگل ورنگارنگ

نغمه سر داده اند و به آنها که شادمانه می خندند٬بگذار گذشت زمــــــــان را

فراموش کنی .

     عشق من:آفتاب با همهء نور و جلال خويش هر روز غروب می کندو جای

خود را به مهتاب رنگ پريده و ستارگان پهنهء آسمان می بخشد.آفتاب هر

غروب گرمی خود را از دست می دهدو در افق مغرب مدفون ميشود ولــــی

آفتاب عشق تو هرگز خاموشی نخواهد داشت و جای خويش را به کســـــی

نخواهد داد. هر شبانگاه آن زمان که مردمان ٬ در خواب ناز هستند و دنيا را  ـ

تاريکی فرا ميگيرد آفتاب عشق تو گرمتر و پر حرارت تر در قلب من طلوع

ميکند و گرمی آن وجودم را به آتش ميکشد. به راستی من هم چون يک

زندانی به زندان عشق تو اسيرم و زنجير گشته ام. چه شبها که با خود و دل

زود باورم٬سخن گفته ام و خود را از عشق تو منع کرده ام اما بی فايده است

هرشب خيال تو با من ساعتها گفتگو می کند صدای ترا می شنوم که از پس

ابرهای تيره فرياد ميکنی  تــــــرا دوســــت دارم. اما لحظه ای که از خواب و

رويا بيدار می شوم حقيقت را پيش چشم می بينم. حقيقتی که خيلی تلـــخ

است و آن حقيقت اين است که تو متعلق به ديگری هستی.تو مدتی است

ازمن دوری جسته ای و تا به امروز حتما مرا فراموش کرده ای٬ امـــــــامــن 

حتی لحظه ای ترا فراموش نکرده ام زيرا تو اولين عشق منی٬اولين لرزش را

تو در وجودم ايجاد کردی و اولين خنجر را تو تا اعماق قلب حساسم٬فروبردی

ومن اينک با قلبی اندوهگين با خاطرهء تو زندگی ميکنم.خاطره ای که بدون 

شک جاودان خواهد ماند.