تا حالا شده رفتنش رو تماشا کنی ولی نخوای بره؟
بعد آروم تو دلت بگی دوستت دارم اما نخوای بدونه؟
خاطرهء تـو
روزها از پی هم ميگذرند و فراموش ميشوند ولی ای آخرين رويای عشق
هــيچگاه ترا از ياد نمی برم.ای کسی که ازتمام جـــهان در نـــزدم عزيزتری ٬
چشمانت را باز کن به اطرافت نگاه کن شکوفه های بهاری را که با نسيمی
ملايم در رقص هستند٬به بلبلان که عاشقانه بر شاخسارهای پرگل ورنگارنگ
نغمه سر داده اند و به آنها که شادمانه می خندند٬بگذار گذشت زمــــــــان را
فراموش کنی .
عشق من:آفتاب با همهء نور و جلال خويش هر روز غروب می کندو جای
خود را به مهتاب رنگ پريده و ستارگان پهنهء آسمان می بخشد.آفتاب هر
غروب گرمی خود را از دست می دهدو در افق مغرب مدفون ميشود ولــــی
آفتاب عشق تو هرگز خاموشی نخواهد داشت و جای خويش را به کســـــی
نخواهد داد. هر شبانگاه آن زمان که مردمان ٬ در خواب ناز هستند و دنيا را ـ
تاريکی فرا ميگيرد آفتاب عشق تو گرمتر و پر حرارت تر در قلب من طلوع
ميکند و گرمی آن وجودم را به آتش ميکشد. به راستی من هم چون يک
زندانی به زندان عشق تو اسيرم و زنجير گشته ام. چه شبها که با خود و دل
زود باورم٬سخن گفته ام و خود را از عشق تو منع کرده ام اما بی فايده است
هرشب خيال تو با من ساعتها گفتگو می کند صدای ترا می شنوم که از پس
ابرهای تيره فرياد ميکنی تــــــرا دوســــت دارم. اما لحظه ای که از خواب و
رويا بيدار می شوم حقيقت را پيش چشم می بينم. حقيقتی که خيلی تلـــخ
است و آن حقيقت اين است که تو متعلق به ديگری هستی.تو مدتی است
ازمن دوری جسته ای و تا به امروز حتما مرا فراموش کرده ای٬ امـــــــامــن
حتی لحظه ای ترا فراموش نکرده ام زيرا تو اولين عشق منی٬اولين لرزش را
تو در وجودم ايجاد کردی و اولين خنجر را تو تا اعماق قلب حساسم٬فروبردی
ومن اينک با قلبی اندوهگين با خاطرهء تو زندگی ميکنم.خاطره ای که بدون
شک جاودان خواهد ماند.
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …