توضیحی که حتما باید می دادم ...
دیدی دیگه نمیاد ؟؟؟ همینو می خواستی ؟؟!!
تب تلخ !!
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست ، فقط خواست نیمه مون و دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ ، خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست ، خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم ، می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من ، نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دل خور از تقدیرم اما ، تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم ، داره رو دست ما می میره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ ، خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست ، خودت دیدی دعامون بی اثر بود
خدا ما رو برای هم نمی خواست ، فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست ، فقط خواست نیمه مون و دیده باشیم
نامه ات بعد از یکسال ...
از یه چیز تعجب می کنم و نمی تونم قاطع و صددرصد به خودم جواب بدم و اونم اینه که توئی که خوب می دونی من برای دوباره دیدنت حتی حاضرم جونم و بدم و عمر خیلی کمتری داشته باشم اما تورو ببینم مثل قبل ، مثل همه روزها و شب هائی که بودی و من خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم چرا نمیای پیشم ؟ من اشتباه کردم و باید جلو بیام و دستمو سمت تو دراز کنم ولی تو که نیستی ، یا اگه چیزی گفتم دستمو پس زدی . توئی که سکوتم و می فهمیدی و با تمام جزئیات ذهنم و می خوندی و می فهمیدی چی تو سرم هست حالا هرچقدر هم فریاد می کشم نمی شنوی و نمی دونی چی می گم و چی می خوام ؟!
وقتی برخوردت و خنده هات و با بقیه می بینم دیگه حسادت دلیل ناراحتیم نیست ، از خنده ات هم ناراحت نمی شم چون همیشه آرزو و دعام شادیت بوده و هست ، تنها دلیلش اینه که می بینم با کسائی می گی و می خندی که اصلا با رابطه و صمیمیتی که بینمون بود قابل قیاس نیستن به خودم لعنت می فرستم که انقدر ناراحتت کردم که با من مثل غریبه ها شدی و حتی بدتر از غریبه ، انگار اصلا کسی نیست و چیزی نمی گه که اینجوری بی توجهی . می دونم ، همه اینا تقصیر خودمه .
دلم برات تنگ شده و حاضرم هرکاری بکنم تا باز صداتو بشنوم و خنده هات و ببینم . نمی خوام نوار زندگی و برگردونم عقب و پاک کردنی ها رو پاک کنم بلکه می خوام این نوار و جلو بزنم انقدر جلو که به تو برسم تا یه رابطه جدید و زندگی تازه بسازیم با هم ، روزها و خاطراتی حتی خوش تر از گذشته ، فقط خدا کنه تو توی روزهای آینده زندگیم باشی ، نه مثل این یکسال و اندی که نبودی و با یادت و چند تا عکس و آهنگ حسرت و حرص بخورم بخاطر فرصت هائی که می شد یه زندگی ناب و شیرین و تجربه کرد اما چه ساده به باد رفتن ....
از شرمندگی آب می شم وقتی بازم ازت فرصت می خوام و توقع دارم اما به اون حسی که زمان بودنت دارم فکر می کنم این شرمندگی و می کشم و بهت می گم برگرد . بودنت بهترین اتفاق و ناب ترین حس دنیا رو بوجود میاره . الهی من فدای اون دل پاک و مهربونت و تار تار موهات بشم برگرد ...
ببخش و برگرد لطفا" ....
بارون ... تو ... دیوونگی من
خدایا معجزه می خوام ...
یاد تو ، دلتنگ تو و ...
خاطره ات به جای تو
حیف که مانده پیش من، خاطرهات به جای تو
.
رفتی و آشنای تو، بیتو غریب ماند و بس
قلب شکستهاش ولی پاک و نجیب ماند و بس
.
طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن، دل به ستارهها بزن
.
تکیه به شانهام بده، دل به ترانهام بده
راوی آوارگیام، راه به خانهام بده
.
یکسره فتح میشوم، با تو اگر خطر کنم
سایهی عشق میشوم، با تو اگر سفر کنم
.
شبشکن صد آینه با شب من چه میکنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه میکنی
.
وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع میکنم ولولهای دوباره کن
با تو چه فرق میکند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم
طلوع کن ...
حتی در این یخ بستگی
در این ترانه سوزی و
در این غزل شکستگی
طلوع کن طلوع کن
بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سر خورده گی
بیا چرتکه بندازیم ...
تو می دونی هر دقیقه اش چه لحظه و خاطره خوبی می تونست برام داشته باشه
اگه همه دقایقشو در نظر بگیریم می بینی چقدر زندگی نکردم ؟
حالا خودت حساب کن از وقتی رفتی چقدر عذاب کشیدم ... چند بار اسمتو صدا کردم ...
میانگین 4 ساعت خواب روزانه حساب کن چون کمتر از اینم شده ولی بیشتر نه ، 1600 ساعت یعنی 96000 دقیقه خوش بینانه خواب بودم بازم 480000 دقیقه بیدار بودم ...
شرمندتم سمیرا شرمنده ام که جواب اعتماد و خوبی هات رو بد دادم . این همه زمان داشتم که کنار بهترین دوستم باشم تنها نباشیم و با هم خوش باشیم اما این شد ...
خیلی بده وقتی چیزی می بینم و باید کاری کنم اما نمی تونم ... جز اشک توی خلوت خودم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم و این خیلی دردناکه ...
تو دلم آشوبه ... کی این دوری تموم می شه و بازم عزیزم و می بینم ؟
امشبم از اون شبای افتضاحه و یاد سمیر و جای خالیش مثل آتیش به جونم افتاده و نمی تونم نفس بکشم ...
خدایا تو که برات کاری نداره خواهش می کنم به زندگیم برگردونش... توی رابطه و دوستیمون یه چیز خاصی بوده همیشه و فکر می کنم هنوزم هست هرچند که نمی دونم دقیقا چیه اسمش ولی یه چیزی بوده که دوستیمون محکم شده و قطع نمی شد . پررنگ ترش کن تا بازم این دوستی از سر گرفته بشه و کسی و که از صمیم قلبم دوستش دارم برگرده به زندگیم
عشق من تو در چه حالی؟
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو هجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
نبودن هات زیاد شده .... کاش یه روز برگردی و بازم بتونم ببینمت و .... تو برگرد هیچی ازت نمی خوام ، همین که باشی انگار دنیا رو دارم . دلم برات تنگ شده .... تو فرشته تکرار نشدنی و بی نظیر من بیا ... بیا و بزار از دیدنت بازم جون بگیرم ، اجازه بده از درسی که گرفتم استفاده کنم ، تو می دونی چه تاوانی دادم و دارم میدم ، خواهش می کنم بیشتر از این نزار بشه .
ازت خواهش می کنم عزیزم اگه هنوز بهم سر می زنی نزدیکتر بیا و دستمو بگیر که خیلی خسته ام ، بهم اعتماد کن قسم می خورم قدرشو می دونم دیگه .
زنـدگــی انـگــار تـمــام ِ صـبــرش را بـخـشـیـده اسـت بـه مـن !!
هـرچــه مـن صـبــوری میکـنـم او بــا بـی صـبـری ِ تـمــام هـول میزنــد
بـــرای ضـربــه بـعــد …. !
کـمـی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی …
خـیــالـت راحـت !!….
خـسـتـگــی ِ مــن بـه ایـن زودی هــا دَر نـمـی شـود …
پای تو که وسط می آید
هم آغوشی
بی معنا میشود
با تو تا آسمان میروم …. !
بلوغ ِ احساسَم
میانِ بازوانِ تو
رویا را ؛ حقیقت ِمحض می کند ؛
بیا و بمان !
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …