امروز دیدمش و احساس می کنم که ناراحته با اینکه باهاش نتونستم صحبت کنم ...

خیلی بده وقتی چیزی می بینم و باید کاری کنم اما نمی تونم ... جز اشک توی خلوت خودم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم و این خیلی دردناکه ...

تو دلم آشوبه ... کی این دوری تموم می شه و بازم عزیزم و می بینم ؟

امشبم از اون شبای افتضاحه و یاد سمیر و جای خالیش مثل آتیش به جونم افتاده و نمی تونم نفس بکشم ...

خدایا تو که برات کاری نداره خواهش می کنم به زندگیم برگردونش... توی رابطه و دوستیمون یه چیز خاصی بوده همیشه و فکر می کنم هنوزم هست هرچند که نمی دونم دقیقا چیه اسمش ولی یه چیزی بوده که دوستیمون محکم شده و قطع نمی شد . پررنگ ترش کن تا بازم این دوستی از سر گرفته بشه و کسی و که از صمیم قلبم دوستش دارم برگرده به زندگیم