در شبی از شبهای دلتنگی از تو می نویسم ...

در شبی از شبهای دلتنگی از تو می نویسم ...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.

احساس می کنم لال شده باشم ....

این روزها اصلا حال و حوصله نوشتن و هیچ چیز دیگه ای ندارم ! حتی نمی تونم با کسی حرف بزنم ، احساس می کنم که لال شدم و زبونم نمی چرخه که بتونم چیزی بگم .... فقط با تکون دادن سر جواب می دم به سوال آدما ... خودمم نمی دونم چم شده چون تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود واسم و تازگی داره ، همه زخمهای تنم دهن باز کردن و انگار که یکی نمک پاشیده روشون ! از دلم هم که نمی تونم چیزی بگم دیگه .... بیچاره خیلی سختی و درد کشیده ، بدجوری شکسته که هیچ چینی بندزنی نمی تونه تیکه هاشو بچسبونه به هم .... گیج و مبهوت به نقطه ای خیره می شم و وقتی به خودم میام می بینم مدت طولانی ای زل زدم به فلان چیز .

دوریت خیلی سخته خیلــــی ....

پارسال با اینکه تا این حد عاشقت نشده بودم ، با اینکه از هم دلخور نبودیم و خیلی رابطه گرمی داشتیم وقتی چند روز رفتی مسافرت و کنارم نبودی یه سکته خفیف کردم ولی حالا که یکسال گذشته و بی نهایت عاشقتم بعد از ۵ ماه جدائی بازم زنده ام ، ولی یه چیزی هم بگم ، تخریب این ۵ ماه خیلی زیاد بوده .... اعصابم خیلی ضعیف شده ، همینطور لرزش دستام و سفیدی موهام هم بیشتر شده ....

نمی دونم آخر این جدائی به کجا می رسه اما امیدوارم به وصال شیرینی برسی که همیشه آرزوشو داشتم و دارم .

عزیزه دل مهدی خیلـــی دوستت دارم ، بیشتر از همیشه دوستت دارم !

نامه ای به تو ...

به نام سرفصل همه نامه‌ها

چه آنهایی که نوشته شدند

و چه آنهائی که سپید ماندند

 تا کاغذها سیاه نشوند.

یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین …

 به علامت جوابهایی که هرگز ندادی

و یک دقیقه سکوت!

 به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند.

 فرض که دلت نخواست!

به فرض که حوصله ات نیامد!

به فرض که لایقش نبودم!

 فرض که دوستم نداری!

 نه خودم نه نامه هایم را!!!

 این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست.

بی دلیلی هم خودش کلی دلیل ست.

 لااقل می گفتی:

 «این هم که جوابی ننویسند جوابی ست»

دریغ از همین حرف

چه می شود کرد

 توئی و عزیز کرده این دل رسوای سرگردان خودم،

 چه کارش کنم

جواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد

بگذریم …

حوالی همین روزهای پژمرده نیامدنت

انگار کسی از آسمان به من گفت

شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند!

حق بعد از تو با اوست

 این بار دیگر شعر نمی نویسم

 نامه هایی را برایت می نویسم

 که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم

 و برای تو پاره کردم.

حقیقتش فکر می کردم

 اگر می خواست

 از این زبان خوشت بیاید

حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی

 که نداری

حالا چاره ای نیست،

 این را هم امتحان می کنم.

راستی به دل نگیر

 بین نامه هایی که پاره کردم

 اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و

حالا هم از روی همان اسم خودت

نامه های تکه تکه شده را کنار هم چیدم

 و برایت نوشتم

 این بار هم اگر به دلت ننشست

فکر دیگری می کنم

شاید هم دفعه بعد

به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرفهایم را برایت نقاشی کردم.

خدا را چه دیدی

شاید پسندیدی

خوب دیگر وقت چشمهای روشن نازت را زیاد گرفتم

 بگو به روشنی خودشان کدری لهجه این مجنون آواره را ببخشند.

ممنون که همیشه ناخواسته کمکم می کنی

 چه خودت،

 چه اسم قشنگت،

 چه سفرت،

 چه نیامدنت

و این بار هم بی جوابیت

که کانون از هم پاشیده نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد،

تاریخ نمی زنم

 هر وقت که تو ممکن است حوصله مهربانیت بیشتر باشد.

 حرف آخر اینکه گل من 

 بی تقصیر پروانه ات می مانم

و برای تو می نویسم

تو عزیزی،

چه بهاری باشی،

 چه تابستانی،

چه پاییزی

دلت نسوزد،

 نگو چه لحن غم انگیزی

 راست می گویم

 که عزیزی،

حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش کنی

 و دور بریزی

کسی که هم بی تو می میرد

 و هم برای تو.

....!!

با من که حرف نمی زنی اما سلام

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و

آرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا که دیگر 

نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سربچگی ، هرچه وسط

خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را

بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد

نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد  ...                      

دلتنگ تر از همیشه...



اینک که درکنارم نیستی و شانه هایت خالی است ودوباره دلتنگی ها به سراغم خواهد آمد و باز مثل گذشته تنهاتر از گنجشکی خواهد شد که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته و خسته و پر از حرفهای ناگفته است...!

با این که همیشه برای دیدن تو صبر کرده است ...

در انتظار بوده است و همیشه برای دیدنت لحظه شماری کرده است اما دیگر بهانه بودن با تو را می کند

با اینکه انتظار طعم شیرین فاصله میان این لیلی و مجنون است و برای این دو قلب عاشق و دو دلدار صادق همین یک لحظه دیدن نیز کافی است ؛

 

اما باز این آرزویش این است که آرزویمان به حقیقت بپیوندد و دست در دست هم درسرزمین عشاق از همه عاشق تر و از همه صادق تر قدم بزنیم ...

این دل ساده و پر از احساس عاشقانه می خواهد با نوازشهای تو آرام گردد و تنها به این انتظار سرد دلخوش نگردد...

هرچه می گویم «عزیز دلم» انگار که صدایم بی صداست !

هرچه عاشقانه تر برایت از عشق می نویسم انگار که دفتر عشقم متنهایش بی معناست و تمام احساسش همچو برگ پاییز خزان است...

هرچه به سوی تو نفس زنان می دود باز احساس می کند که از ستاره ها نیز از او دورتری و تنها به تجسمی از تصویر خیالی تو درذهنش دلخوش است ...

این دل دیوانه وار عاشق توست و عاشق تر از عاشقان معشوق توست...

از دوردستها نیز اگر پروانه ای شمعی را ببیند محبوب خود می یابد و دور او هزارها بار می چرخد و در پایان نیز شمع از سوختن تمام می شود و پروانه نیز از سوخت شمع !

دلی که عاشق توست نمی خواهد برایش شمع باشی !

نمی خواهد برایش همان پروانه عاشق باشی !

فقط می خواهد برایش همدرد باشی...

آرزو دارد تا برایش همیشگی باشی...

مثل شمع نباشی که می سوزاند و نمی سازد...

آری این دل می خواهد عاشق واقعیش باشی ...

یار وفادارش باشی...

و برای او شریک زندگی باشی !

 دلتنگم مهربانم ؛

کجایی ؟

اکنون جای خالی تو را درکنارم احساس می کنم و زندگی را کابوسی بیش نمی دانم ...

 

مرا دریاب ....

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

چی می خوای بشی ؟!

تا حالا شده از خودت بدت بیاد ؟ دلیلش مهم نیست !

هر کاری می کنم که گذشته رو فراموش کنم نمی تونم چون زندگیم رو خیلی عوض کرد ، یه آدم شاد و پرانرژی تبدیل شد به یه مرده ، یه مرده متحرک ! کسی که خنده هاش هم حتی الکیه ، می خوام با این خنده های مسخره غمم رو مخفی کنم ، نمی خوام اطرافیانم بدونن چه مرگمه . وقتی به روزای بعد فکر می کنم خیلی عذاب می کشم ، یعنی این وضعیت مادام العمره ؟ این داغ تا کی می خواد رو دلم بمونه و زجرم بده ؟ ایکاش یکی می تونست جوابمو بده ایکاش ایکاااااااااااش ...... !!!!

می گن امید تا آخرین نفس با آدمه ، ولی واقع بین اگه باشیم به نظرت این امیده اسمش ؟ یا دیوونگی و خوش باوری و رویائی بودن ؟!

تو دیگه نیاز نیست ازم متنفر باشی چون خودم تنفرم از خودم بیشتره تا تنفر تو از من .... تو دلت پاکه پس بخاطر من سیاهش نکن ، بزار مثل همیشه مهر و محبت توی دلت باشه .

هر کی رو می بینی یه انگیزه و هدفی داره و براش تلاش می کنه ولی من چی ؟ هیچ انگیزه ای واسم نمونده ، بعضی وقتا به خودم می گم مهدی تو چی می خوای بشی ؟ چیکار می خوای بکنی ؟ جوابشونو دارم ولی آخرش می گم اگر " او " بود .....!!!!

خانه تکانی دل ....!!!!

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن.......

دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین،بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار دلت......

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد....

و تمام آن غم های بزرگ...

و همه حسرت ها و آرزوهایت.....

محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشقهای بچه گربه ای! هم بیفتد.....

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد......تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!

خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند....

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..

تکاندی؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای* او* ست ...دعوتش کن ، این دل مال* او* ست

... همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ...و حالا...

وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..

خانه تکانی دلت مبارک....!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز واقعا روز خیلی خوبی بود ، هم تولد سمیرای من بود و هم روزی که بالاخره یه تصمیم توپ گرفتم ....!

بعد از روزه ای که بخاطر سمیر گرفتم روحیه ام کلی دگرگون شد ، فهمیدم داشتم با رفتارم به عشق پاکمون ضربه می زدم ! من توی نگاه اول عاشق سمیر نشدم بلکه بعد از یه مدت آشنائی و دوستی بود که دلم لرزید و نه یک دل که هزار دل عاشقش شدم ، این عشق خیلی باارزشه چون ثمره هوی و هوس نیست و یه عشق عقلانیه . من خیلی به سمیرم مدیونم و این تصمیمم رو هم به سمیر مدیونم که با دوریش منو توی خلوتم مجبور کرد بالاخره درست فکر کنم و بفهمم ..... دیگه از غم هام کمتر می گم خیلی کم و بیشتر از دل عاشقم که ملتمسانه منتظر دیدن سمیرا هستش می گم . من اجازه نمی دم کسی به این عشق توهین کنه و خیال شومی داشته باشه برای خدشه دار کردنش . امیدوارم همه اونائی که می گن عاشقن خوب فکر کنن و ببینن واسه چی عاشق طرف مقابلشون شدن ، زیبائی ؟ محبت ؟ خصوصیات اخلاقی که خودت نداری و اون داره ؟ یا اینکه وقتی می بینیش حس می کنی کامل شدی و نیمه گمشده توئه ؟ عشق رو با هوس قاطی نکنین ! چون هم خودتون ضربه بدی می خورین و هم عشاق رو بدنام می کنین .

 

 

....

خدایا شکرت که تونستم روزه ام رو کامل و بدون اشکال بگیرم . امیدوارم از این بنده حقیرت قبول کنی و حاجتمو برآورده کنی .

سمیرم گفته بودم دوست دارم تو بهم افطار بدی امروز اما ایراد نداره و قسمت اینطوری بوده شاید ، مهم اینه که ما به یاد هم بوده باشیم .

نمی دونی چه اوضاع به هم ریخته ای داشتم و هر لحظه می ترسیدم که اتفاقی بیفته و روزه ام رو بشکنم ولی خدا خودش کمکم کرد و همینطور عشق و علاقه ام به تو که دووم بیارم و تحمل کنم .

امروز بخاطر اینکه از خدا شاکر باشم که تو بدنیا اومدی و تورو به زمین فرستاد تا فرشته زمینی من بشی روزه گرفتم و سعی کردم کسی هم متوجه نشه . وقتی اذان مغرب رو داد و سفره آوردم و خواستم افطار کنم بابا اینا با تعجب نگاهم می کردن ، بنده های خدا نمی دونستن روزه بودم و از این شاکی شده بود که ظهر هر چی صدام زدن واسه نهار جواب ندادم و نرفتم بخورم ، البته خواب بودم و چیزی نشنیدم من . جدا خیلی خوب شد که فهمیدن چون الان خوشحالترم ، وقتی دیدم همه شون دارن برام دعا می کنن و از خدا می خوان حاجتمو برآورده کنه داشتم بال درمیاوردم .

از این حرفا بگذریم سمیر

امروز از خدا خواستم که همیشه و در همه حال مراقبت باشه و همیشه سلامت و خوشبخت باشی و کسی نتونه ناراحتت کنه ، همینطور ازش خواستم تورو هم واسه من نگه داره و این سعادت و افتخار رو نصیبم بکنه که باز تورو کنار خودم ببینم و اینبار قدرتو بدونم و نزارم کسی ناراحتت کنه و از پیشم بری .

دوستت دارم سمیرم و بازم منتظرت می مونم تا برگردی و زندگی رویاییمون رو باز هم شروع کنیم .

...

امروز هر جوری شده روزه گرفتم ، تصمیمو گرفته بودم و باید این کارو می کردم هرچند که سرماخوردگی شدیدی دارم . دیشب که دیر خوابم برد و زنگ موبایلمو تنظیم کردم یکساعت قبل از اذان صبح بیدار بشم ولی خواب موندم و درست ۵ دقیقه قبل از اذان بیدار شدم ، فقط تونستم دارو بخورم با یه لیوان آب و بعدشم نماز صبح رو خوندم و خوابیدم .

بدنم خیلی ضعیف شده ، بعد از اینکه بیدار شدم اومدم نت و توی جشن تولدت بودم که حالت های مختلفی بهم دست می داد ، می دونی چه حالی دارم الان ؟ احساس سرما می کنم ، ضعف دارم ، سرم گیج می ره ، حالت تهوع دارم ، تنگی نفس شدیدی دارم و وقتی دراز می کشم احساس می کنم دارم خفه می شم . سمیرا برام دعا کن این ۴-۵ ساعت باقی مونده تا اذان مغرب چیزی نشه و بتونم کامل روزه بگیرم . موقع اذان مغرب میام و بهت می گم چه نیتی داشتم و چی به خدا گفتم .....

تـولــدت مبـارک !

امروز برای من از زیباترین روزهای خداست...چون هرسال تدائی کننده ی روزیه که بهترین فرشته ی خدا پا به این دنیا گذاشت و روزیه که خدا مهربونترین بنده اش رو به من داد...امروز برام همه چیز یه رنگه دیگه ای دارن...از داشتن وجود مهربونت خیلی خوشحالم خیــــــــــــــــلی...

و چه قشنگه روزی که روز متولد شدن تو باشه...روز تولد تو عزیزترینم...روزی که فرشته ی زندگی من متولد شد...تو متولد شدی و تک تک نفسهای قشنگت شدن مرهم قلبم...قلبی که تپشش رو مدیونه تو...تولد کسی که همه ی دار و ندار منه....... امروز روز تولد روح منم هست ... تولد وجودم...تولد احساسم....

عزیزترینم...به برکت این روز که برای من خیلی مقدس و بزرگه میخوام دنیا رو به خاطر مقدمت گل بارون کنم...

 آخه تو همون گل بهشتی بودی که متولد شدی..

میخوام همه ی خوبیهای دنیا رو یه جا تقدیمت کنم تا ببینی در مقابل خوبیهای تو هیچ چیز نیست..

هیچ چیز تو این دنیا برام با ارزشتر از خنده های قشنگت و شادی تو نیست...من مست خنده های قشنگتم...کاش تو این روز قشنگ پیشت بودم و تولد قشنگت رو خودم برات جشن میگرفتم میتونستم کاری کنم که هرچند کوچیک لبخند رو به روی لبای تو مهربونم بیارم تا تو منو مست خنده های قشنگت بکنی...کاش بودم و میتونستم صورتت رو غرق بوسه کنم و یه هدیه ای هرچند نا چیز تقدیمت کنم تا بتونم  قدری از مهربونیات و خوبیات رو جبران کنم...

تولد سمیرا 3

 

 

 

تولد سمیرا 2

 

عزیزه دلم تولدت مبارک

شاید امسال برای تولدت از آسمان پروانه چیدم!

هر سال روز تولدت،از آسمان برایت گل رُز می چینم

و در گلدان یادت می گذارم.

با گلبرگ های انتظارم شمع می سازم

از اشک های گرم شمع،ترانه ی ((دوستت دارم))می سازم

و زیر لب برای خوشبختی دلت دعا میکنم!

حسرت دیدن نگاهت،

در شب تولدت،سخت ترین درد دنیا ست،

که بر قلبم نشسته.

ولی حس می کنم،دلم در حسرت نگاهی از توست

که برای کس دیگری نمی خندد و بیقرارش نیست.

شاید امسال برای تولدت از آسمان پروانه چیدم!

دلم می خواد بخندم !!!

ای خدا دیگه دارم کم میارم .... تا کی باید گریه کنم ؟ تا کی ضجه بزنم ؟ تا کی دلتنگی بکنم ؟ چقدر التماس بکنم آخه ؟  منم دلم می خواد بخندم ، دلم می خواد آرامش داشته باشم ، منم دلم می خواد مثل همه که با محبوبشون و در کنارش هستن با سمیرم باشم و با هم زندگی کنیم ، می خوام مثل قبلا توی شادی و غم همدیگه کنار هم باشیم ..... دلم براش یه ذره شده ، عاشقشم و خیلی دوسش دارم خداااااا ..... من سمیرمو می خوام تورو به همه معصومین قسمت می دم سمیرمو بهم برگردون

دلم می خواد روز تولدش برم کنارش و دو نفری جشن بگیریم ، می خوام وقتی تو چشماش نگاه می کنم و اشک می ریزم بهم کیک تولدشو بده تا افطار کنم  می خوام محکم بغلش کنم و بهش بگم دیگه از پیشم نره ، می خوام بوسش کنم ، می خوام ........ ای خدا بزار اینا رو تو واقعیت هم ببینم !

تولد سمیرا 1

سمیرای مهربونم سمیرای عزیزم و همه کسم پیشاپیش تولدت مبارک هستیه مهدی ، امیدوارم سالیان سال عمر کنی و به آرزوهائی که داری برسی . سمیر می خوام ازت کادوی تولدت رو بگیرم و بعد بهت کادو بدم به سنت خودت ، من کادوی تولدت سمیرمو می خوام ازت ، سمیرمو بهم برگردون خواهش می کنم و نزار دلم از دوریت و تنهائی بپوسه

 

روز شکرگزاری !

سلام عزیزم

۴ روز دیگه تولدتِ ، قشنگترین روز زندگیم ، روزی که خدا تو رو به این کره خاکی فرستاد و سرنوشت ما رو به هم گره زد تا تو ، فرشته ای که خدا فرستادت نصیب من بشی و بین این همه نعمت که خدا بهم داده تو بهترین نعمت بشی . آدم باید همیشه قدرشناس و شاکر باشه منم تصمیم گرفتم واسه این روز که می تونم بگم واسه من مقدس هستش خدارو شکر کنم و به یه نحوی بخاطر این نعمتی که بهم داده قدردانی کنم ازش ، چون می دونم خیلیا بهت حسادت می کنن و تلاش کردن رابطه ما رو خراب کنن می گم چه تصمیمی دارم که بیشتر حرص بخورن ، من می خوام نهم فروردین روزه بگیرم و نیت هم کردم که خدا حاجتمو هم بده .

می دونی ؟ داشتم به این فکر می کردم که چی می شه اون روز کنار هم باشیم و وقتی اذان مغرب رو داد تو با دستای کوچک و پرمهر و گرمت به من افطار بدی ! یه رویای خیلی قشنگه ، اگه واقعا" اینطور بشه چی می شه !!!!

هیچ چیزی غیرممکن نیست ، مگه نه ؟!

آرزوم همیشه سلامتی و خوشبختیت بوده و هست .