....!!
با من که حرف نمی زنی اما سلام
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و
آرزویم بود که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا که دیگر
نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سربچگی ، هرچه وسط
خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را
بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد ...
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:22 توسط چشم به راه دوست!!
|
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …