ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
هرجا که پا میزارم تورو اونجا می بینم
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست؟اون دوتا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا لب یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار ازاون بالاها گریه هامو ندیده
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
غصه ی غربت تو قد صدتا قصه بود
یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:35 توسط چشم به راه دوست!!
|
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …