نمی دونم تا حالا پیش اومده که بخاطر مسئله ای فال بگیری و هی اتفاقی نیفته بازم فال بگیری ؟ تازه هروقت فال می گیری از یه خبر خوش و اتفاق خوب و هیجان انگیز می گه در حالی که حتی سر سوزنی تغییر هم احساس نمی کنی . دیگه از این فال ها هم ناامید شدم ، هر شب و هرروز می گفتن یه مسافر عزیز در راهه ، دیدار بعد از مدت ها با یه دوست قدیمی و خیلی خوب و از این قبیل . . . فقط تو هی دورتر شدی هنوز هم سعی می کنی فاصله رو بیشتر کنی . می گی بره به جهنم اونی که دل بسته ، نه ؟ تو که نخواستی عاشقت بشه ! تو که نخواستی ازت یه بت بسازه که وقتی نیستی هیچکی نتونه جاتو بگیره براش و فقط با دیدن هر آدمی یاد تو بیفته و تورو ببینه ! بره به جهنم !!!!!

همه اینا قبول ! اما تو خوب باش . شاد باش . خنده هات و نشونش بده تا خیالش راحت باشه . بهش اجازه بده دورادور ببینتت تا دلش آروم بگیره .

به کی دارم می گم ؟ کسی که نیست ...

از شنبه امتحانام شروع می شه و اینبار نتونستم خودمو جمع کنم ، کتاب و هم که وا می کنم یاد تو میفتم آخه ... یادته درس می خوندی وقتی پیش هم بودیم ؟ داشتی برای امتحان آماده می شدی .

کاش می شد سوالای امتحان همه اش درمورد تو بود ! همه رو نمره کامل می گرفتم .

دلم برات تنگ شده دیوونه ، کجائی پس ؟