شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی.
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر ، سحر نزدیك است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است!
خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟
مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیك، غمی غمناك است
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بریدم دیگه ، مخصوصا از دیشب که حس کردم تصمیم داری حسابی از جلو چشمم دور بشی و به زندگیت برسی و این آرامشی که گفتی داری و خراب نکنی ، اگه همچین فکری واقعیت داشته باشه نمی دونم چکار کنم دیگه ! اگه تو نباشی هیچ انگیزه و دلخوشی برای زندگی کردن ندارم . تو یکی از اعضای خانواده ام شدی و نبودنت داغونم می کنه . می خوام ازت خواهش کنم یه بار دیگه بهم فرصت بدی ، تو پیش خودت می گی یه ریسکِ ، اما بهت اطمینان می دم که پشیمون نشی .
عزیز دل وجود نازنین و باارزشت و ازم دریغ نکن . دارم دق می کنم بی تو
نذار با این داغ و حسرت و یاس زندگی کنم
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …