شاید باور نکنی اما امشب وقتی دیدم بی حوصله ای بیشتر از همیشه حالم گرفت . خیلی برام سنگینه تورو توی این وضعیت دیدن ، من تورو همه جوره و تو هروقتی دیدم ، اولین شب یادته ؟ تو جشن تولد کلی شیطنت کردی و گفتی و خندیدی ... از همون خنده ها که من عاشقشونم بلند و از ته دل ... اما بعدش تو ماشین بازم همین حرف و زدی ، یادته گفتی مهدی خسته شدم ؟ بریدم ؟ الان چند سال از اون شب می گذره ؟ چه روزا و شبائی و تجربه کردی ؟ هم خوب و هم بد ، غیر از اینه ؟ منم این حرف و خیلی گفتم و می دونی که برای منم تو این مدت خیلی اتفاقای بدی افتاد که خداروشکر بیشترش به خوبی ختم شد . دیشب من بازم گفتم که کم آوردم ، نمی دونم چه مسائلی تورو تا این حد خسته کرده اما تنها مسئله من الان نبودن توئه و از اون بدتر این که تو همون سمیرا که من خیلی دوسش دارم ازم دلخوری و شایدم متنفر ... این روزا هم مثل همونای دیگه می گذره . سما نمی تونم بپذیرم و قبول کنم که دیگه نمیای پیشم . از بس با خودم دارم می جنگم خسته شدم ، هر دختری که تو زندگیم میاد اینرسی شدید نشون می دم و این اجازه رو بهش نمی دم که بخواد بهم نزدیکتر بشه و بهش حالی می کنم که در حد یه دوست ساده می تونه باهام ارتباط داشته باشه ، هروقت باهام حرف می زنن دهن و زبونم کار می کنن و جوابشونو می دن اما حواسم پیش توئه و اون موقع ها هم فقط به تو فکر می کنم .

جدی می گم اگه تصمیم داری دیگه برنگردی دعا کن یه لحظه بمیرم ، نه هر لحظه ...

دوستت دارم همه کَسَم و نفسِ مهدی

ازت خواهش می کنم که به چیزای بد و منفی فکر نکنی تو و شاد باش همیشه . اون فکرا و غم و غصه ها رو بزار واسه من که سزاوار مجازاتم