سلام
یه چند روزی مسافرت بودم و تازه برگشتم ، این سفر یه سفر خاصی بود که بخاطر سلامتی بابا و گرفتن شفاش رفتیم . داستان مفصلی داره که فعلا خسته ام و نمی تونم بگم حالا تا بعد که بشه و بیام کامل تعریف کنم چرا به این سفر رفتیم ......
امیدوارم که واقعا نتیجه بگیریم و روز به روز حال بابا بهتر و بهتر بشه تا سلامتی کاملشو بدست بیاره .
راستش بچه ها دیگه نوشتنم نمیاد ، این دوری از سمیر داره از بین می بره منو ، به جون خودش قسم که حتی این چند روز که مسافرت بودم و خیلی دور و برم شلوغ بود بازم لحظه ای نبود که به یادش نباشم و غصه نخورم .......
خدایا چرا نمی تونم حرف بزنم ؟ ..... گله ای نیست فقط سمیرمو زودتر بهم برگردون خواهش می کنم خدااااااااا این فاصله رو بردار و اجازه بده ما دو نفر باز هم با هم باشیم
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 17:0 توسط چشم به راه دوست!!
|
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …