دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازش دهد
اینجا باران نمی بارد فانوس های شهر مرده و خاموش اند
دستهای مهربانی فقیر تر از من اند
نامردمان عشق ندیده خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم!!
دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود
آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم تا سرم فریاد کنند....
می خواهم امشب شاعر نونویس کوچه ها شوم
اما غربت کوچه ها امانم را بریده است...
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند
ولی واژه ها بازهم غریبی می کنند
می خواستم کاغذی بیابم منت نگذارد!! تنش را به دستانم بسپارد تا نوازشش دهم
اما اعتمادی نیست....
این لحظه های لعنتی بازهم مرا عذاب می دهند .این دقیقه های بی فا بیوجدان ترین عالمند....
دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند
نگاهی نیست تا مرا امید دهد
نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم....
اینجا
ایستگاه آخر عاشقی است
وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …