نمی تونم از احساسی که دارم و حال و هوای خودم و دل شکسته ام چیزی بگم و بنویسم نمی دونم چرا ؟ شاید بخاطر بی اعتمادی شاید بخاطر بعضی افکار دوستان و شاید هم بخاطر اینکه نخوام کسی بدونه چی شده و چه عذابی دارم می کشم که اصلا مهم نیست ....

مهم فقط و فقط توئی ، تو که صادق و پاک و مهربون بودی و هستی که من بدجوری عاشقت شدم راستش خودمم فکر نمی کردم تا این حد عاشق کسی بشم و دوستش داشته باشم کسی که همه زندگیم شده و با هرنفس بیادشم و لحظه به لحظه عاشق تر می شم . نمی دونم چرا سهم من از تو و عشقت این شد ؟! بی خیال چون خودتم خوب می دونی اگه یه عمر سختی و دلتنگی همراهم باشه اما بعدش تو بیای و خنده ات رو ببینم همه این روزا رو فراموش می کنم .....

نمی خوام راجع به تو با کسی حرف بزنم ، نمی خوام باور کنم به آخر راه رسیدیم نمی خواممممممممم عزیزدلم

شاید دیوونگی باشه و بی منطقی ولی عشق منطق حالیش نیست و می خوام این امید رو زنده نگهدارم که تو بازم برمی گردی

کاش می دونستم الان تو چه حالی داری و به چی فکر می کنی ...... اما مطمئنم تو می دونی من چه حالی دارم با اینکه نمی بینیم اما دقیقا می دونی چون همیشه عشق و احساسمو بهت گفتم

نمی دونم چی می گم و تمرکز ندارم که بتونم درمورد چیزی بنویسم فقط می دونم خیلی دلتنگتم هستیه من و بدون تو عزیزم زندگی برام معنی نداره

تا هروقتی که باشه منتظرت می مونم و دعا می کنم خدا یه کاری کنه با هم باشیم