خدایا چرا زندگی جوریه که نمی شه چیزی رو ازش پاک کرد ؟ چرا فرصتی که از دست رفت رو دیگه نمی شه بدست آورد ؟ چرا ؟ چرا ؟ چراااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم کی از این فکر و عذاب خلاص می شم ، همیشه حتی تو بهترین لحظه هایی که برام بوجود میاد و می خندم بازم نمی تونم فراموش کنم ..... من عشقش و محبتش رو داشتم صادقانه و بدون هیچ احتیاطی برام خرجشون می کرد اما خودم خرابش کردم  دلم می خواد راحت گریه کنم و از کسی خجالت نکشم چون دلم خیلی گرفته  بازم کامنت هات رو توی نظرات وبلاگ دیدم و دلم شکست چون دلت رو شکستم مهربون همیشگی من

چطور راضی شدم و به همچین چیزی تن دادم ؟ خودمم نمی دونم !!! از خودم شرمنده ام

به قسمت معتقد نیستم چون همه اش دست خودم بود و می تونستم انتخاب کنم ، خودمو نمی بخشم سمیرا

فکر می کنم بخاطر همین اشتباهات تموم نشدنی منه که دیگه مثل سابق نمی شی ولی بدون و فراموش نکن که مهدی هیچوقت از عشق تو دست نمی کشه و تا نفس داره قلبش به عشق تو می تپه و بازم خوشحاله .....