من اينجا خيلي وقت است چشم براه مسافري مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد
و همه دلخوشيم به ترانه ايست كه يكروز اگر بيايد سر خواهم داد
من يادم نيست همنفس روزهاي غريب تنهايي كدام روز دلگير در انتهاي كدام رويا ,
پا به راه رفتن آنقدر دور شد كه هيچوقت در هيچ خوابي هم ديده نشد
من گم مي شوم در خاطره هايم فراموش مي شوم در آرزوهايم
و هنوز هم شعر قشنگ روزهاي باراني را زمزمه مي كنم در اين تنهايي