نمی دونم کی از این فکر و عذاب خلاص می شم ، همیشه حتی تو بهترین لحظه هایی که برام بوجود میاد و می خندم بازم نمی تونم فراموش کنم ..... من عشقش و محبتش رو داشتم صادقانه و بدون هیچ احتیاطی برام خرجشون می کرد اما خودم خرابش کردم
دلم می خواد راحت گریه کنم و از کسی خجالت نکشم چون دلم خیلی گرفته
بازم کامنت هات رو توی نظرات وبلاگ دیدم و دلم شکست چون دلت رو شکستم مهربون همیشگی من ![]()
چطور راضی شدم و به همچین چیزی تن دادم ؟ خودمم نمی دونم !!! از خودم شرمنده ام
به قسمت معتقد نیستم چون همه اش دست خودم بود و می تونستم انتخاب کنم ، خودمو نمی بخشم سمیرا
فکر می کنم بخاطر همین اشتباهات تموم نشدنی منه که دیگه مثل سابق نمی شی ولی بدون و فراموش نکن که مهدی هیچوقت از عشق تو دست نمی کشه و تا نفس داره قلبش به عشق تو می تپه و بازم خوشحاله .....
برای تو ....
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...
برای تویی که احساساتم ار آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد ...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است ...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی ...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی ...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است ...
برای تویی که قلبت پاک است ...

دوباره دلم هوای تورا کرده ....
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...
آغوش تو
آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پرعشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من ، تولّد یک نفسه
چشمای مهربون ِ تو منو به آتیش میکشه
نوازش ِدستای تو ، عادتِ ترکم نمیشه
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دستای تو ، عادتِ ترکم نمی شه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون ، هیچکسو جای من نیار
مُهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

دست خودم نیست !!
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
توضیح ...
دختری با قلبی پاک به زلالی آب و خیلی مهربون
خیلی دلم می خواست شرایط جوری بود که بتونم به معنای واقعی کنارش باشم و عشقم و جونم رو به پاش بریزم ، دلم می خواست می تونستم غم هاشو ازش بگیرم و خنده رو به لب های قشنگش هدیه کنم
آدم همیشه به اون چیزی که می خواد نمی رسه و تنها چیزی که نصیبش می شه یه عالمه غصه و حسرت
تا امشب هم مطلب زیاد می نوشتم اما همه اش خطاب به عشقم نبود
سمیرم بدون تو دنیا هیچ مفهومی برام نداره ...







وقـتــی بـه نبودنت فـکـر مـیـکـنـم …