پایان همیشه نمی تونه یک آغاز جدید باشه !!

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...

.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شـکند !!

کتاب عاشقی

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،

داستان خسرو و شیرین . . .

افسانه ی لیلی و مجنون

روایت ویس و رامین ،

قصه ی فرهاد و منیژه ،

وامق و عذرا ، . . .

. . .

باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر . . .

. . .

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص . . .

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران . . .

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید . . .

کاش می شد

كاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

كاش تا دل می گرفت و می شكست

عشق می آمد كنارش می نشست

كاش با هر دل،دلی پیوند داشت

هر نگاهی یك سبد لبخند داشت

كاش لبخند ها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب و نان نداشت

كاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه را با غنچه هایش چید و برد

كاش دیواری میان ما نبود

بلكه می شد آن طرف تر را سرود

كاش من هم یك قناری می شدم

در تب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آنسو تر از پرواز هاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هر كه می آید به او گل می دهد

دشت های سبز وسعت های ناز

نسترن،نسرین،شقایق،آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

می روم آنسو تو را پیدا كنم

در دل آینه جای باز كنم

...

بنام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است

میستایمش ، چون لایق ستایش است . . .

 

نمی دانم به کدامین قبله سجده ی شکرش را به جا آورم،نمی دانم به کدامین زبان ستایشش کنم.
آخر با کدامین آبرو به درگاهش روم و بر پایش بوسه زنم؟
چگونه جبران کنم این همه رحمانیتش را؟
چه تحفه ای به درگاهش ببرم، او که به من بارها و بارها نشان داد که تنهایم نگذاشته،و این بار بیش از پیش حضورش را در قلبم به اثبات رسانید.و در گوشم نجوا کنان گفت که همیشه با من است.
خدایم: قدر نعمتت را می دانم و به پاسش تا ابد پروانه می مانم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدون مقدمه بگم فکر می کردم خدا صدامو نمی شنوه دیگه ، فکر می کردم اونم ازم بدش میاد اما امسال عید فطر بهم عیدی داد اونم دو تا عیدی که همیشه نوکرشم و هیچوقت دیگه اون فکرای قبلیمو نمی کنم ، یعنی باورم نمی شه هنوز که خدا این کارارو برای من کرد ؟ اونم در حالی که امسال نتونستم بجز چند روزش روزه بگیرم (هرچند که خودش خوب می دونه چرا نتونستم) خدایا فقط می تونم بگم دوستت دارم و نوکرتم . وقتی فکر می کنم چه فاجعه ای می تونست بشه و تو با بزرگی و مهربونیت اجازه ندادی واقعا شرمنده ات می شم و نمی دونم به چه زبونی شکر کنم و بگم دوستت دارم

برای تو (حرفهای من)

ادامه نوشته