خسته ام ....خسته از دوری ها ، خسته از دلتنگی ها

شب است و ماه می درخشد . ستاره ها می درخشند

من خیره به آسمان نگاه می كنم . آه كه چقدر دلتنگم .

می خواهم بگویم بگویم كه دوستت دارم

می خواهم بگویم كه چقدر خسته ام

می خواهم بگویم كه از دوری ها خسته شده ام .

آنقدر خسته كه دیگر رمقی برایم نمانده تا حرف های دلم را بنویسم .

می خواهم بگویم كه روزگار بدون تو برای من جز تكرار چیز دیگری ندارد

خسته ام ....

خسته از دوری ها ، خسته از دلتنگی ها

خسته از سكوت هایی كه تمام وجود مرا فراگرفته است

سكوتی كه نمی گذارد فریاد دوست داشتنت را سر دهم

خسته ام ، خسته از روزگار ، روزگاری كه دیواری است بین من و تو

روزگاری كه جز تلخی چیز دیگری برای من نداشته است .

تلخی ای كه تمام لذت های زندگی را از من گرفته است .

لذت زندگی ، لذت جوانی و اصلا لذت را از من گرفته است . اما ......

من فقط به عشق تو در انتظار آینده ام

و فقط بخاطر تو در این روزگار زندگی می كنم .

فقط به خاطر تو ای یگانه دلیل بودنم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرنوشت و تقدیر بعضی وقتا باعث می شه آدم دل و دماغ هیچی نداشته باشه ، اینو گفتم چون حال و حوصله ندارم مطلب بزارم یا چیزی بنویسم . وبلاگم بدجوری رنگ غم گرفته ... دلی که این همه غم و غصه داره نوشته هاش هم معلومه که همینا می شه . دیگه روحیه ام کشش نداره آخه نوشتن غمها خودش بدترم می کنه . مدت این غیبت یا بهتره بگم سکوت ؟! آره سکوت بهتره چون میام به وبم سر می زنم اما آپ نمی کنم ، خلاصه اینکه معلوم نیست تا کی طول بکشه بخاطر همین گفتم دوستانی که میان سر می زنن در جریان باشن .

به امیددیدار و خبرای خوب و آپ های شاد

با لبخندت به من عمر دوباره بده عزیزم

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

    پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش