این روزای لعنتی کی تموم می شه ؟؟؟

آنگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود تا پلک بزنم تا روی گونه هایم بغلتد.

آنگاه که تنها نشانی بودنت را گم کرده بودم.

آنگاه که از بودن من خسته شدی.

آنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کس مرا ندید.

من رفتم و خود را به تنهایی سپردم

 و تو در دنیایی قدم گذاشتی که هیچ کس نشانی آن را نمیدانست

به همه درهای بسته سلام می کنم و چه زیباست انعکاس صدا

 درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش نشسته ام خسته و تنها

این روزهای دوری تو مرا از پا خواهد انداخت...

گل من هنوز هم در این تنهایی به تو می اندیشم

شکستن ...

شیشه ای می شکند ....

یک نفر می پرسد ... چرا شیشه شکست ؟

مادر می گوید ... شاید این رفع بلاست .

یک نفر زمزمه کرد .... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد .

شیشه پنجره را زود شکست .

کاش آن شب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد ...

تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ...

اما آن شب دیدم ...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ....

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است ؟

دل من سخت شکست اما ، هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

تنهاتر از قبلم

 

در نهایت شبهای بی وزن و گیج عمق تنهایی را می کاویدم . در بی خبری درگیر دنیای کودکی ام بودم .

بی خبر از بازیهای روزگار . ناگاه سایه ی دستی بر روی ویرانه های وجودم افتاد

و مرا با خود تا نهایت تفسیر زندگی کشاند .

من رفتم تا نهایت بیداری . تا انتهای خواستن . تا ته التماس . تا پایان تحقیر

تا عمق آسمان کوته دلتنگ . تا نهایت انتظار . تا لب سقوط

تا قلب سکوت . تا فراز دیوارهای حائل بین خواستن و رسیدن

تا دل حبابهای سرگردان کوچک .

تا ترکهای پوسته ی خشک و بی روح عشق .

تا ظلمت بی کران

بی روح و عشق . تا ظلمت کرانه ی سفر .

تا لب پنجره های حسرت

من رسیدم به درون ذرات گیج ماه به رعشه های بی پایان روح تنهایم

 و نهایتاً به دیوارهای بلند جدایی افکن بین اوهام و واقعیات .

و اکنون من تنهاتر از قبل عمق تنهایی را دوباره می جویم

و ضربات کند خون را بر دیواره های خشکیده ی رگهایم احساس می کنم .

می شمارم نفسهای به شماره افتاده ام را در عمق شبهای بی کسی

جاده های بی پایان تنهایی را می پیمایم در طلب نهایت نقطه ی آوارگی و تحقیر .

نهایت دیدار و رسیدن را در بی نهایت انتظار و دوری می جویم

آری این است تمامی دنیای پوشالی و خیالی من ...

دلم پره

تو این چند ماه خیلی مصیبت دیدم و اتفاقای بدی افتاد برام که هرکدومش برای شکستن یه آدم کافیه ، قربون خدا برم که نمی دونم چرا این کارارو باهام کرد . ناشکر نیستم و بازم می گم خدایا همه چیتو شکر

اول که سمیرمو ازم دور کردی که هنوزم نمی دونم تنها عشق زندگیم برمی گرده پیشم یا نه ؟! بعد هم بیماری بابا شروع شد .....

ما بقی اتفاقا هم بماند چون در برابر اینا چیزی نیست

فقط ازت خواهش می کنم که هم سلامتی بابا رو بهش برگردونی و هم سمیرامو برگردونی کنارم

ای خدا دلم خیلی گرفته و پره درد و حرفه که نمی تونم به کسی بگم تا یه کم سبک شم

دارم به همه امیدواری می دم و سعی می کنم نشون ندم چقدر مشکل دارم و زیر فشارم ولی از درون دارم خورد می شم ایکاش سمیرم کنارم بود تا با دیدنش حداقل نگرانی هایی که از بابت سمیر دارم کم می شد و جون می گرفتم و با امید بیشتری به راهم ادامه می دادم . دلم خیلی تنگ شده براش و نمی دونم چیکار کنم

همه امیدم به خودته خدا ، پس کمکم کن و کنارم باش

دلم می خواد خیلی زود حال بابا کاملا خوب بشه و سمیرا هم مثل گذشته کنارم باشه و بغلش کنم و همه این سختی ها رو فراموش کنم

ای خداااااااااااااا سلامتی بابامو از تو می خوامممممممم

امروز دیگه مطمئن شدیم بابا مشکلش چیه ، دقیقا همونی که ازش می ترسیدیم همون شد . کار خداست دیگه هرچی بخواد همون می شه کلی دعا کردیم که عفونی باشه بیماریش ولی متاسفانه نبود ....

بابام باید با سرطان بدخیم دست و پنجه نرم کنه  خدایا خودت کمکش کن التماس می کنم خداااااااااااا  فقط شفاش بده و سلامتیش رو بهش برگردون

دوستان لطفا برای سلامتی پدرم دعا کنین . ممنون

برای سلامتی پدرم لطفا دعا کنین . ممنون

هنوز تو شوک حرفای دکتر هستم که خیلی راحت و خونسرد داشت می گفت ، همون موقع هم باورم نمی شد یعنی درست نفهمیدم چی می گه تا ازش سوال کردم دوباره و اینبار که شنیدم دنیا روی سرم خراب شد ..... جلوی میز ایستاده بودم و داشتم میفتادم که دستم رو روی میز گذاشتم و یه بار دیگه ازش سوال کردم ......... دلم می خواست اشتباه شنیده باشم و اینبار چیز دیگه ای بگه که بازم همون حرف قبلیش رو تکرار کرد

نمی دونستم چیکار کنم ؟ به این حرف فکر کنم و اینکه چه فاجعه ای در انتظارمه یا خواهرم رو که مثل ابر بهار اشک می ریخت دلداری بدم ؟ ایکاش تنها رفته بودم ایکاااااااااااااش

یا ابوالفضل خودت بابا رو شفاش بده ، هروقت چیزی ازت خواستم بهم دادی این دفه سلامتی پدرمو ازت می خوام نذر کردم حالش خوب بشه و بیارمش پابوست

وقتی من می خواستم بدنیا بیام دو نفر از اقوام خواب دیده بودن یه زن نورانی بهشون گفته خانواده من صاحب پسر می شن و اسمشو مهدی بزارن بخاطر همین هم اسم منو مهدی گذاشتن ..... یا امام زمان به اسمت قسمت می دم حال بابا زوده زود خوب بشه و سایه اش روی سرمون بمونه التماستون می کنم هرچه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره

نمی دونم چی بگم ! اصلا اگه مصلحتت اینه خدا بابا رو خوبش کن و منو بکش یا هر مریضی که هست به جون من بنداز فقط بابام صحیح و سالم کنارمون باشه خواهش می کنم خداااااااااااا

امشب خیلی دلتنگم


و باز و دوباره باز در این تنهایی

دور از تو به تو می اندیشم

به تو که بهترینی

به تو که همیشه دور از منی اما در قلبمی

به تو که همه ی آرزویم هستی

همه ی زندگیمی

من در جاده ی پر پیچ و خم زندگی

به انتظارت ایستاده ام تا بیایی

بیایی و مرا از این ابرهای سیاه دلتنگی دور کنی

چشم هایم را به آسمانی که خدایت در آن است دوخته ام

و دست های خسته ام را سوی او دراز کرده ام

و از تو می خواهم که بیایی

و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی

بیایی و مرا به سرزمین آب های نقره ای

به سرزمین آرزوها ببری

و امشب باز به گذشته می نگرم
آنجا که در اوج ناامیدی سر راهم قرار گرفتی

و با نگاهت قلب یخ زده ام را گرما بخشیدی

و امشب چون گذشته حرف هایم برای توست

آه...پس کی می آیی؟!

چشم های خسته ام انتظار آمدنت را می کشد

پس بیا و با نگاه آسمانیت

با قلب پر امیدت

و با دست های مهربانت

مرا از این جهنم بی تو بودن

به بهشت چشمانت ببر

تا در کنارت واژه های دیگر نیز معنا پیدا کند

آخر من اینجا

انتظار را خوب لمس کرده ام

و من هیچگاه از اندیشیدن به تو

از انتظار تو

دست بر نمی دارم

آن قدر به تو می اندیشم

تا روزی که مشعل زندگیم به خاموشی سپرده شود

تولدت مبارک سمیرِ قشنگم

هر سال روز تولدت،از آسمان برایت گل رُز می چینم

و در گلدان یادت می گذارم.

با گلبرگ های انتظارم شمع می سازم

از اشک های گرم شمع،ترانه ی ((دوستت دارم))می سازم

و زیر لب برای خوشبختی دلت دعا میکنم!

حسرت دیدن نگاهت،

در شب تولدت،سخت ترین درد دنیا ست،

که بر قلبم نشسته.

ولی حس می کنم،دلم در حسرت نگاهی از توست

که برای کس دیگری نمی خندد و بیقرارش نیست.

شاید امسال برای تولدت از آسمان پروانه چیدم!

 

تولدت مبارک سمیر قشنگم

تولد عزیزترینمِ

روز تولدته و با هم نیستیم

سمیرا سمیرا سمیرااااااااا چی بگم آخه ؟ هر چی هم بگم فایده نداره چون نمی تونی درک کنی چه حالی دارم پس بی خیال

 

 

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن

 

تولدت مبارک

 

عشق مهدی همه دار و ندار مهدی تولدت مبارک

تنها تو را در قلبم دارم باور میکنی ؟

آنقدر خوبی که در یک لحظه عاشقت شدم ، عشق را با تمام وجود احساس کردم و اسیر قلب وفادارت شدم.
آنقدر مهر و محبت در دلت است که باور کردم مثل تو هیچکس در این دنیا نیست.
معنای وفا را برای بی وفایان معنا کردی و ثابت کردی که چقدر به عشقمان وفاداری.
یک آغاز دیگر با قلب پر احساس تو ، آغاز راه خوشبختی با تو ای همسفرم ، چقدر زیباست و چقدر رویایی.
آنقدر ساده و بی ریایی که مهرت در همان لحظه اول به دلم نشست .
مهرت مثل یک شبنم بر روی گل ، مثل بوسه ای از سوی تو ، چه عاشقانه به دلم نشست .
آغازی که گویا هیچگاه پایانی نخواهد داشت ، احساس نمیکنم لحظه تلخ جدایی را.
تو بهترینی ای مهربان ، تو برترینی در میان همه عاشقان.
این زندگی تا آخرش با تو بهار است ، این قلب بی طاقتم تا آخرش برای قلب پاکت است.
آنقدر برایم عزیزی که این دلم لحظه به لحظه آرزویش در کنار تو بودن است عزیزم ، دلم میخواهد آن لحظه که در کنارمی برایم با آن صدای مهربانت ، درد  دل های عاشقانه ات را بگویی و من نگاه به چشمهای مهربانت کنم و گوش کنم به حرفهای شیرینت ، دستانت را بفشارم و بگویم که خیلی دوستت دارم.
چه زیباست آن لحظه که سکوت فضای عاشقانه ما را فرا میگیرد ، لحظه ای که تو به چشمهایم خیره میشوی و من نیز با صدای آهسته میگویم دوستت دارم و سکوت را با این کلام مقدس میشکنم .
اگر بگویم تا آخرش با تو هستم ، اگر بگویم که هیچگاه تو را تنها نمیگذارم باور میکنی؟
باورش خیلی سخت است ، در این زمانه که دلهای بی وفا فراوان است ، اما تو ای همیشه ماندنی باور کن که  با تو میمانم تا آخر راه زندگی.
اگر بگویم جز تو هیچکس را در زندگی ام ندارم ، اگر اعتراف کنم که تنها تو را در قلبم دارم باور میکنی که من چقدر تو را دوست دارم ؟
باور کردنش سخت است اما امتحان آن مجانیست ،  قلبم را از سینه بیرون می آورم تا باور کنی که تنها تو درون آن هستی اما بعد از آن قرار ما بر سر مزار من است.
پس میخواهی باور کن ، میخواهی باور نکن اما به عشق پاکمان قسم باور کن که خیلی دوستت دارم…

آرامم کن

میخواهم با تو کمی درد دل کنم
میخواهم اینک که چشمانم پر از اشک است حرف های دلم را به تو بگویم
بغض گلویم را می فشارد،اشک از چشمانم میریزد
با همین بغضی که دارم میگویم که خیلی دوستت دارم
نمیدانم چرا در این لحظه بغض گلویم شکست و گریه کردم
بگذار اینک در این حال و هوای بارانی چشمانم حرفهای دلم را بگویم
تو بهترین هدیه ی دنیا هستی
تو بهترین و بزرگترین آرزوی دنیایی که در دلم نشستی
خیلی دوستت دارم،به خدا تنها تو را دارم
قطره های اشک از چشمانم میریزد،
این تنها خدا است که میبیند حال مرا، میفهمد درد این دل عاشق مرا
کمی تو آرامم کن ای خدا
آرامم کن، مرا از این حال و هوای پر از غم رها کن
آن کسی که دوستش دارم هنوز باور ندارد عشق مرا
این حال پریشان مرا
باور ندارد قلب عاشق مرا ، گریه های هر روز و هر شب مرا
زمانی بود که هیچگاه طاقت دیدن اشکهایم را نداشت
زمانی بود که طاقت شکستن دل عاشق مرا نداشت
حالا اشکم را در می آورد ، بی خیال چشمهای خیسم
حالا دلم را میشکند ، بی خیال این دل بی کسم
تو مرا آرام کن ای خدا ، مرا از غمها رها کن
دلم را آرام کن ، اشکهایم را پاک کن
آرامم کن

او را به من بازگردان ...

 

خدایا چه سخته جدایی چه سخته دوری از یار وتنهایی

ولی سخت تراز آن انتظار است

همان انتظاری که به امید من اتصال میدهد

یعنی ممکن است بار دیگر خوشبختی با او بودن را در آغوش بگیرم

ممکن است بار دیگر طعم شیرین با او بودن را بچشم .

خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی

خدایا جرم من دوست داشتن است

من این جرم را با جان و دل می پذیرم به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد.

خدایا من او را با ذره ذره وجودم دوست دارم او را با قلبم می پرستم با نگاهم ستایش می کنم .

خدایا ما را به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن

من برای هر لحظه ای که با او باشم به اندازه هزار و یک شب شهرزاد تو را شکر می گویم .

خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان اما با ننگ بی وفایی به بهشت پریان مبر .

خدایا چرا دست سرنوشت این قدر بی رحم است که ضربان قلبم , اکسیژن نفسم , مایع حیاتم ,

عشقم را از من جدا ساخته .

خدایا این عشق از آن من است تا قیام قیامت به انتظار اویم .

من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم .

من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم .

شلاقهای شکنجه گر سرنوشت را بر تن رنجورم به یادگار می برم تنها به امید رسیدن به او .

خدایا من او را بعد از تو می پرستم او را به من بازگردان... او را به من بازگردان .....

واسه تموم عمر پیشم بمون

قاصدک وار، واسه بارون چتر دستاتو میخوام

واسهء برف زمستون تب حرفاتو میخوام

واسهء تموم عمر پیشم بمون

من تورو هر روز میخوام حتی نه یک روز در میون

واسه وحشت از سیاهی برق چشماتو میخوام

واسه ثبت بی گناهی حرف لبهاتو میخوام

چی می خوای صدای التماسمو ؟؟که عاجزانه میگه پیش من بمون؟؟؟

چی میخوای شکستن غرورمو؟؟ شاید بشی هم آشیون؟؟!!!

باشه میگم باالتماس هرروز نه یک روز در میون

واسهء تموم عمر پیشم بمون

من تورو هرروز میخوام حتی نه یک روز در میون

گل یخ اگه بی همزبون نبود بخدا یخ نمی زد

آدم خوب که یهو بد نمیشد سری به دوزخ نمیزد

اگه عشق سری میزد به آدما

کسی سیاه بخت نمیشد زندگی سخت نمیشد

واسهء تموم عمر پیشم بمون

من تورو هر روز میخوام

حتی نه یک روز در میون حتی نه یک روز در میون

خاطرات

انقدر دلم گرفته و دلتنگتم که اومدم و دارم خاطراتمون رو مرور می کنم . یادمه چند روز من نبودم و یه پست گذاشته بودی که اینجا می نویسمش برات تا تو هم یادت بیاد :

 می دونی با چی میشه تنهایی رو اندازه گرفت ؟

               تنهایی رو فقط با بغض پنجره ای میشه اندازه گرفت

               که از پشت اون همه ی غربتت رو می بینی

               غربتی که در میان انبوه دوستانت داری و فقط قناری خاموش دلت

               به اندازه ی تنهایی اون پنجره می خونه .

 

دیدی حالا تو منو تنها گذاشتی؟ پس هیچوقت تنهام نذار هیچوقت

 

سمیرا چرا دیگه نمی خوای من کنارت باشم که تنها نباشی ؟ اینطوری منم دیگه تنها نمی مونم و با تنها عشق زندگیم روزگار شادی رو می گذرونم .

دوست دارم یه بار بیای تو وبلاگ و همه پست ها و کامنت هایی که گذاشتی رو بخونی ، می خوام با این کار اون عشق و احساسی که بینمون بود رو تازه کنم تا یادت بیاد ، شاید فراموش کردی ....

من هرچی فکر کردم نتونستم جوابی برای سوالایی که تو ذهنم هست پیدا کنم پس خودت بیا و حرف بزن ، بگو چی شد که کارمون به اینجا کشید ؟

دلم می خواد بازم ازت بشنوم که دوستم داری می خوام بدونم هنوزم همون احساس گذشته رو داری که خیالم راحت بشه ....... با سکوتت دلم می شکنه سمیر

چند روز دیگه تولدته و ما با هم نیستیم ، اینم یادته که سال ۸۸ رفته بودی مسافرت و روز قبل از تولدت برگشتی فقط بخاطر اینکه تولدت رو با هم باشیم ؟  سمیرا کلید شادی من دست توئه و منتظرم ببینم کی ازش استفاده می کنی

دوستت دارم عزیزِ دلِ مهدی و یکی یه دونه خودم

مرد که گریه نمی کنه ....

امروز می خوام در مورد مردی حرف بزنم که کلی غم و غصه و مشکل داره و می خواد گریه کنه اما فقط و فقط بخاطر اینکه تو جامعه اینطوری جاافتاده که مرد گریه نمی کنه ، نمی تونه راحت گریه کنه تا سبک بشه حتی بعضا هم مسخره می کنن که ببین فلانی مثلا مرده اما داره گریه می کنه .....

تو دنیا هیچی عزیزتر از خانواده و معشوقه آدم نیست ، البته خدا و ائمه که جای خودشون رو دارن ...

تقریبا ۲ ماه می شه که پدرم حالش خوب نیست و در بستر بیماریه و حتی نمی تونه چند قدم راه بره ، هرکاری تونستم کردم ولی نمی دونی وقتی می رفتم از فلان دکتر وقت بگیرم و منشی بدون اینکه حتی سرشو بالا کنه و نگاهم کنه می گفت ۳-۴ ماه بعد از عید بیا ، چه حالی می شدم ، هرچی می گفتم آقای عزیز حالش خیلی بده و الان باید سریع ویزیت بشه انگار که نه انگار ، اشک تو چشمام جمع می شد و بغض گلوم رو می گرفت ..... چیکار باید بکنم ؟ باید ۵-۶ ماه دست رو دست بزارم ببینم چه بلائی سرش میاد ؟ به هر دری می زدم بسته بود تا اینکه گفتم اینارو باید بخرم ، متاسفم برای مردمی که همه چیزشون پوله ، وقتی بین دفترچه پول می ذاشتم و می دادم بهش دیگه نمی گفت برو بعد از عید بیا ، کلی هم تحویل می گرفت ، بگذریم این تازه ساده ترین مرحله اش بود مرحله بعدی این بود که دکترا هم فقط مدرک گرفتن و چیزی حالیشون نیست ، البته درصد خیلی کمی هستن که واقعا جای تقدیر دارن و تو کارشون حرفه ای هستن ..... این همه دکتر کسی نتونسته بعد از کلی معاینه و آزمایش تشخیص بده بیماریش چیه ....

هر روز از روز قبل بدتر می شه و بدنش بی حال تر

حاضری هرکار دیگه ای بکنی فقط خوب بشه ولی راهی نیست ، فقط می بینمش و از تو داغون می شم ، اگه من بخوام نشون بدم چقدر شکسته شدم و سخته برام مادر و خواهرام بدتر می شن ، همیشه یه جوری رفتار می کنم و حرف می زنم که اونا روحیه اشون از این بدتر نشه اما خودم کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم ، تو بغلش اشک بریزم و گریه کنم .... لحظه به لحظه داغون تر می شم و تو خودم می ریزم و حتی جلوی گریه هامو می گیرم که نکنه یه دفه کسی ببینه و بفهمه

بجز این مسئله ، دوری از سمیرا هم هست ، دوری و بی خبری هم کلی درد به دردام اضافه کرده اما فقط اینا نیست و وقتی نمی دونم حال و روز سمیر خوبه یا نه ؟ خوشحاله یا چیزی ناراحتش کرده ؟ و هزار تا فکر دیگه که بخاطر امنیت خیلی ضعیف تو مملکتمونه و نگران می شم نکنه یکی از این تیترهای حوادثی که می خونیم زبونم لال یکیش برای سمیر اتفاق بیفته ...... تازه بهت می خندن و می گن خلی که همچین فکرائی می کنی ..... اما مگه این چیزا نیست ؟ دروغه ؟ یه دختر هیچوقت نمی تونه بفهمه فکرای یه مرد ، البته مردی که عاشقشه و دوستش داره ، چیه ؟

به حدی عاشق سمیر شدم و دوستش دارم که حتی اگه یه روز نبینمش گریه ام می گیره ، حالا که ۲ ماهه نمی بینمش و هیچ خبری ازش ندارم

بازم نباید گریه کنم ، چرا ؟ چون مرد هستم و از نظر خیلیا بچگیه اگه گریه کنم ....

نمی دونم برات پیش اومده یا نه ، وقتی جلوی گریه هاتو می خوای بگیری خیلی شکننده و عصبی می شی و نمی تونی با کسی صحبت کنی انگار مادرزاد لال بدنیا اومده باشی

به این مشکلات هم نامردمی ها و نامردی های مردم رو اضافه کن ، آدم مگه چقدر تحمل داره ؟ آدم آهنی که نیست ، حالا می خواد مرد باشه و می خواد زن باشه ، فقط مرد مقاوم تره و تحملش بیشتره

خیلی حرفای دیگه هست که نمی تونم اونا رو بگم دیگه ....

کاش بودی سمیرم ....