سلام به همه و علی الخصوص سمیرای مهربون و عزیزم که خیلی دلتنگشم

امروز بعد از چند روز اومدم که یه داستان از خودم براتون بگم که بدونین یه آدمی که خیلی دوسش دارین و عاشقشین چقدر راحت می تونه منفورترین آدم زندگیتون بشه چیزی که واسه من پیش اومده و الان به هر دلیلی منفورترین آدم توی زندگی سمیرم شدم ........

جمعه خونه دخترعموم بودم که توی شاهین ویلای کرج هستش و می خواستم برم میدون ...... که سمیرمو ببینم ، راهو بلد نبودم و با پرس و جو و چند بار ماشین عوض کردن بالاخره به ماشینایی رسیدم که تهران می رفتن ، حدود ساعت 15 بود که به اون میدونی رسیدم که به سمیرا گته بودم می رم تا ببینمش ، بخاطر فاصله ای که بینمون افتاده حدس می زدم که سمیر نیاد ولی اینو هم می دونستم که شاید بیاد و ببینه من هستم یا نه !!!! این اتفاق هم فکر کنم که افتاد ، یه پراید یشمی که آژانس بود و خانومی شبیه سمیرا صندلی عقبش نشسته بود رو دیدم که خانوم با نگاهی به من به راننده گفت از همون مسیری که اومده برگرده .

خیلی هوا سرد بود و باد شدیدی میومد که باز بودن فواره های میدون هم به سردی هوا می افزود ، من بی خیال از سرما 3-4 ساعت همونجا بودم به امید اینکه سمیرم بیاد و همه ماجراهایی که باعث شد ازم دلخور بشه رو براش تعریف کنم تا بفهمه همش یه سوتفاهمه که بوجود آوردن تا ما رو از هم دور کنن ، نمی دونم چه تاثیری به حالشون داره آخه ؟ چه نفعی براشون داره که ما دو تا از هم جدا باشیم نمی دونم بخدا نمی دونم ........

تو این مدتی که منتظر بودم همه خاطراتمون با سمیر جلوی ذهنم میومد و بدتر اذیت می شدم . می دیدم سمیری که منو خیلی دوستم داشت که همیشه و در همه حال با هم بودیم حالا بی تفاوت از اومدن منه و نمیاد همدیگرو ببینیم . خیلی سردم شده بود و دستام یخ کرده بودن پاهام هم دیگه نای سرپا واستادن نداشتن ولی امید به دیدن سمیرم باعث می شد که بی خیال اینا باشم ، هر ماشینی که رد می شد خیره می شدم بهش تا ببینم سمیرم توشه یا نه ؟ دیگه هوا داشت تاریک می شد و به جایی رسید که جز نور چراغ ماشینا هیچی معلوم نبود ، داشتم دیوونه می شدم که نمی تونم توی ماشینا رو ببینم ولی کاری از دستم برنمیومد جز گریه کردن پنهانی ، دیگه انتظار فایده نداشت و سرما منو از پا درآورد و مجبور به رفتنم کرد ........ بر خلاف میلم رفتم و سوار ماشین شدم تا همون مسیری که اومدم رو برگردم ، البته با کلی تفاوت .......!!!! وقتی میومدم امیدوار بودم که سمیرمو می بینم و تقریبا خوشحال بودم ولی حالا چی ؟ با کمر شکسته و جسمی که می لرزید از سرما و دلی داغون دارم برمی گردم .

توی ماشین داشتم روزایی که با سمیر گذروندیم رو مرور می کردم و سکوت مسافرا هم بیشتر بهم کمک می کرد فقط بعضی وقتا بخاطر لرزی که داشتم دندونام به هم می خوردن و صداش باعث می شد چند ثانیه ای از فکر بیرون بیام و خودمو جمع کنم تا گرمم بشه

به مقصد که رسیدم رفتم کافی نت تا به سمیرم بگم چه حالی دارم چون تنها سنگ صبورم سمیرا بوده و هست ، خواستم بهش بگم که بدونه کمر مهدی مثل دلش شکسته ..... و همینطور بگم که من اومدم سر قرار و نشونی بدم که باورش بشه ولی وقتی مسنجرمو باز کردم چیزی دیدم که گفتم ایکاش هیچوقت مسنجر رو باز نمی کردم ......... سمیر گفته بود اگه یکسال هم منتظر بمونی من نمیااااااااااممممممممممم ......... خیلی احساس تنهایی و غربت کردم . ای خداااااااا چرا آخه ؟ یعنی من انقدر پستم ؟ انقدر بدی کردم به سمیر ؟ چراااااااااااا چرا چراااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟

اون شب به هر بدبختی بود گذشت و فردا صبح رسید ، بازم تصمیم گرفتم برم همونجا و منتظر بمونم شاید ........!!! امروز دیگه رفتنم خیلی سخت بود چون تاسوعا بود و ماشین خیلی کم پیدا می شد ، کورس اول رو ماشین گیر آوردم و سوار شدم و رفتم قسمت بعدی راه ماشین نبود و مجبور شدم یکی دو کیلومتر رو پیاده برم تا به اتوبان برسم ، اونجا یه ماشین رسید و تا زیر پلی که باید می رفتم منو رسوند ، باید می رفتم روی پل تا با یه ماشین دیگه به میدون محل قرار برسم ولی دیگه ماشین نبود ، این مسیر رو که خیلی هم طولانیه باید پیاده می رفتم ، هیچی مانع رفتنم نمی شد چون تصمیمو گرفته بودم و باید می رفتم ، پیاده به راهم ادامه دادم تا به میدون رسیدم و باز هم گوشه ای از میدون منتظر سمیرم شدم ، اینبار شانسی که داشتم فواره ها بسته بودن و از سردیه دیروز خبری نبود ، ماشینا یکی یکی رد می شدن و خبری از سمیر نبود ، آدمایی که از کنارم رد می شدن خبر از دل داغونم نداشتن و با نیم نگاهی به من به راهشون ادامه می دادن ، چند ساعتی گذشت و خبری نشد ...... یه دکه 110 دور میدون بود که گاه گاهی از کنارش رد می شدم ، داشتم برای بار چندم می گذشتم که یه ستوان دوم اومد و صدام کرد ، دیده بود که دو روز می رم و منتظر می شم و هی بالا و پائین می رم بخاطر همینم بهم شک کرده بود و گیر داد که اینجا چیکار می کنی ؟ منم بهش گفتم و در جواب گفت اینجا نمون چون گشت نامحسوس میاد و دستگیرت می کنه تا بخوای ثابت بکنی ........... !!!! بازم هوا تاریک شده بود و این حرف هم باعث شد نتونم بمونم و بازم برگشتم خونه ........

با همه این اتفاقایی که افتاد من مطمئنم سمیرم دوباره برمی گرده ، یه روز بهش ثابت می شه مهدی بد نیست و خیلی دوسش داره ......... تا اون روز منتظر می مونم من ! شما هم برام دعا کنین که این سوتفاهم برطرف بشه . بخدا اگه واقعا این کارو کرده بودم انقدر عذاب نمی کشیدم ولی بخاطر کاری که نکردم سمیر ازم ناراحت و دلخور شده و نمیاد پیشم .